تبليغاتX
معلم
    شاید قضیه هتک حرمت به حرم پدر آقا جانمان شاید دل گرفته و غمگین

    آقا جانمان شاید فاطمیه ای که هر چه بیشتر از آن میگذرد بیشتر داغمان

    تازه تر میشود شاید هم دل تنگ خودم که امشب بد جور هوای آقا جان را

    کرده ...باعث شد که امشب سطوری هم به عشق مداح مخلص و باصفای

    سیدالشهدا بنویسم....

   کسی که خودم را بسیار به او مدیون میدانم کسی که همه این نوشته ها را

   از ابتدای کار تقدیم به روح والایش کرده ام کسی که بهانه زدن این وبلاگ بود

   مداح مخلص و باصفای سید الشهدا سید جواد ذاکر که به معنای واقعی کلمه

   عاشق اهلبیت علیهم السلام بود ...

   مجلس امشب را با عطر حضور او معطر کرده و با حالی دیگر می نویسم......

   بهانه این نوشتار هم مطلبی بود که برای حقیر نوشته بودند و در جایی به چشمم

   خورد ...که من متعصب هستم ...بله من متعصبم اما تعصبم کورکورانه نیست

   چیزی است که با رنج و زحمت بسیار بدست آورده ام ...من نمیتوانم بفهمم که

   اگر همین تعصب هم نباشد معنای تولا و تبری چه میتواند باشد ؟

   دین مگر بازیچه است که من به چشم تفنن و تفریح بدان بنگرم ؟

   یکبار یکی از بچه های همین وبلاگ از من پرسید که توی بچه طلبه را چه به

   نوشتن از سید جواد ما ؟

   حرفش درست بود اما اینک جوابش را میتوانم بدهم ...همین تعصبی که برای من

   عیب می دانید نقطه اشتراک من با سید جواد ذاکر است و من سید جواد ذاکر را

   برای همین تعصب بی نظیرش قبول داشتم و دارم ...

   همان تعصبی که باعث آنهمه غربت و مظلومیت او گشت...

   من نمیدانم پس تصویر اینها که تعصب ما را غلط میدانند از دین چیست ؟

   من میگویم :

   خدا بود و علی بود و دیگر هیچ نبود ...

   یا بقول همان سید عزیز :

   همه دنیا را خلق کردن یکطرف و یک بند انگشت امیرالمومنین را خلق کردن

  هم یکطرف ....کدوم شاهکاره ؟

                           حسن آنست که یوسف آوری...

    خوب علیی با این اوصاف آیا ستودنی نیست ؟

    آیا نباید در برابر چنین عظمتی سر فرود آورد ؟

   کسی که عشق حیدر را نچشیده که نمیتواند بفهمد....

   هر چند باز بقول سید عزیز اینها که اعتقاد به ولایت ندارند ...نگویید اینها اعتقاد ندارند

   بگویید امیرالمومنین محبتشان را به ایشان نمیدهد...

   علیی که غیرت الله است اما در چنین روزهایی سکوت میکند

   علیی که مظهر و تجلی تمام صفات الهی است اما در چنین روزهایی کنج خانه زانو

   بغل کرده و اشک می ریزد

   علیی که نقطه تلاقی احمد و احد است !!!

   علیی که وجودش متجلی گشته از انوار محض الهی است

   علیی که آینه تمام نمای تصویر احدیت است

   علیی که در نزدیکترین نقطه تقرب به الله دارد

  ....................................................................میترسم بیشتر از این بگویم و متهم

   به کفر گردم اما اینرا هم بگویم که سید عزیز هم همین تجلیات را دریافت میکرد

   آنگونه از علی سخن میگفت اما افسوس و هیهات که درک این مقام و درک این

   سخنان برای هر کسی مقدور نیست....

   اما میخواهم بگویم اگر اینها که گفتم کفر است این متن احادیث معتبر ماست

   من تمام این احادیث را با سندشان بررسی کرده ام چه در کتب شیعه چه در

   کتب سنی....هر جا هم که لازم باشد قلمی خواهم نمود...

   اگر تا اکنون هم سخنی نگفته ام برای آن است که از ابتدا عهد کردم که فقط

   در باره اهلبیت اطهار بنویسم .

   اما امشب دل و قلمم یاد سید را کرد و گفتم چند سطری بنگارم...

   یکی از عزیزانم هم برایم نوشته بود که اینجا اشاره کنم در عکسهایی که برای

   مناسبت سالگرد سید در وبلاگها استفاده میشود عکسهای کمای سید را نگذارید

   و وقتی بیشتر فکر کردم دیدم مطلب به حقی است ...و مطمئنا خود سید هم

   راضی به این قضیه نیست....

   مجلس دهم را تقدیم به حضور معطر و نورانی و با صفای سید جواد ذاکر میکنم

   ..............امیدوارم حضور و ظهور امشب سید مجلس دهم را در نظر حضرات

   معصومین مقبولتر کند...........

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:55  توسط   | 

   مجلس نهم و عاشورایی که در من بپا گشته است

  مجلس نهم بعد از سفری که به قلب غربت مهدی کرده ام

 مجلس نهم و مهمان عزیزی که خود اشکهای غریبی اش را

 بر گونه اش روان دیدم

 مجلس نهم و باران اشک و امن یجیب آن غریب مدینه...

 آقا جان شما بخوان امن یجیب را که امن یجیب تو قرار است

 اجازه بیرون آمدن از این دوران سخت و فتنه باران باشد....

  خواستم بگویم حالا سامرا مرینه ای است که بوی آتش و دود

  سقیفه از آنجا می آید خواستم بگویم اینک چه فاطمیه ای ؟

  که فاطمیه اینک سامراست خواستم بگویم مصیبت امروز سنگینتر

  است پس چرا بیخود بنالیم و از فاطمیه بسوزیم حال آنکه قیامت

 است سامرا.....

 اما نگاههای جانسوزت به من فهماند نه...هیچ زمانی به سنگینی

 و جانسوزی لحظات در و دیوار نیست...

 امر ، امر شماست اما من چگونه در برابر شما روضه مادر بخوانم

 که هر کجایش را بگویم اشکهایتان روان خواهد گشت ؟

 ............اینک مجلس نهم و مهدی عزیز که عطر حضورش سرتاپایم

  را پر از بوی خدا کرده است و من اینک گوئیا در آغوش مهر اویم...

  ای غریب ترین وجود عالم ...اینک دردهای علی را ....

     روزهایی با یاد مادر و فرزند ...

    جای خالی فاطمه و محسن علیهما السلام داغی بر دل اهل این خانه  گذاشت

     که با نگاههای پرمعنی بر در و دیوار خانه تازه میشد . اینجا دیگر خانه نیست !

     مقتل مادر و پسر است که هر روز برابر دیدگان علی علیه السلام و فرزندان اوست .

     بلکه حرم زهرا و محسن است و قبر هر دو در این خانه است...

     امیرالمومنین علیه السلام هر روز و هر ساعت با دیدن در سوخته و آثار جراحات

     فاطمه اش آرزوی مرگ میکرد . هفتاد و اندی از روز حادثه گذشته هنگام غسل

     هنوز خون از پهلوی فاطمه سلام الله علیها جاری بود و هنوز بازویش کبود بود !

     اینجا بود که علی علیه السلام سر بر دیوار گذاشت و اشک ریخت !

     دختر چهار ساله اش نیز با تعجب پرسید :

      چرا پهلوی مادر کبود است ؟

      قاتل نیز به بزرگی جنایت خویش پی برده بود ....که امیر المومنین علیه السلام

      او را مورد عتاب قرار داد و فرمود :

      با همان آتشی که بپا کردی تو را خواهیم سوزاند !

      اینها برگهای اول تاریخ محسن است که پدر داغدار و برادران و خواهران چشم انتظار

      مانده او و اصحاب وفادارشان هر روز باید مرور میکردند و اشک می ریختند ...

      زهرای ... علی ....را ....زدند ؟

      مولای مظلوم ! یا علی ! اگر خود نمی گفتی شاید ما از پیش خود نقشی از سوز

      دل تو را ترسیم  میکردیم . اکنون که خود لب باز کرده ای بگو تا بسوزیم ...

     راستی جای تعجب دارد که کسانی جرئت زدن فاطمه سلام الله علیها را ذاشته اند

      ما نیز -- همچون تو -- با شنیدن چنین خبری آرزوی مرگ می کنیم و آه از نهاد بر

     می آوریم که ایکاش جلوی در خانه بودیم و جان فدای زهرایت میشدیم ...ولی

     .....افسوس.....!؟!

                                 لما اوقف علی بن ابی طالب امیر المومنین علیه السلام تکلم

                                 فقال : او تضرب الزهرا ء نهرا ؟! فلیت ابن ابی طالب مات قبل

                                یومه فلا یری الکفره الفجره قد ازدحموا علی ظلم الطاهره

                                البرة . فقد عز علی ابن ابی طالب ان یسود متن فاطمه ضربا

                                فلا یثور الی عقیلته و لا یصردون حلیلته......

      آنگاه که با تازیانه بر بازوی زهرا سلام الله علیها زدند و دست او را از دامان امیر

      المومنین علیه السلام رها ساختند و طناب بر گردن آن شیر خدا انداختند و

      شمشیرها بر سر او گرفتند و برای بیعت اجباری بردند در آن حال فرمود :

      آیا فاطمه با جسارت زده میشود ؟ ای کاش پسر ابی طالب قبل از چنین روزی

      مرده بود و کافر فاجر را نمی دید که برای ظلم به بانوی طاهره ازدحام کرده اند

      بر پسر ابی طالب سخت است که کمر فاطمه در اثر زدت سیاه شود ...و او نتواند

      به کمک بانویش رود و از همسرش دفاع کند !! ....نوائب الدهور ج ۳ ص ۱۵۸

      و واقعا علی نظیری ندارد ...غیرت الله است که صبر میکند بر چنین مصیبتی

      و کدام مصیبت از چنین هنگامه ای سخت تر ؟

      چو زهرا دست بر دیوار می برد

      قرار از حیدر کرار می برد

      به اشک از محسن خود یاد میکرد

      بجان می آمد و فریاد میکرد

      چون آن گل یاد از گلبرگ میکرد

      دمادم آرزوی مرگ میکرد

      از آن دامان زهرا پر ستاره است

      که چشم او بسوی گاهواره است

      ....................................................ضمن معذرت خواهی برای تاخیر و بدعهدی ام

      انشاالله از امشب هر شب مجلس محسنیه را بروز خواهم نمود...........................

     ..................امشب  مجلس دهم که مقتل از زبان زینب کبری سلام الله علیها

                                  خواهد بود را قلمی خواهم کرد.............ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:20  توسط   | 

      .........الهی امشب آتشم.......

      بر خاکستر زیر آتش مانده دلم دمید عشق حسین و باز هوایی شدم

      مرا چه به نوشتن از محسن والا ؟

      ...چه لیاقتی در من دیدی ای اله من ؟

      سکوتم را میشکنم و اینک متفاوت با شبهای دیگر با عنوان فرزند محسن

      بن علی علیه السلام ! این سطور را می نگارم....

     خدایا ...این پندار من درست است ؟

     این خون محسن است که در رگهای من طغیان میکند ؟

     فشار در ...با تازیانه

    فاطمه سلام الله علیها -- همان عزیز آفرینش -- بین در و دیوار هم ناله کرد

    هم گریست ، هم فریاد زد !! شاید " فریاد " ترجمه " صیحه " نباشد !؟

    " صیحه " فریاد بلندی است که از اضطرار و اضطراب و با هجوم درد ناگهانی

    از سینه بر آید  و فاطمه علیها السلام پشت در به حالی افتاد که با تمام وجود

    صیحه ای زد و بیهوش شد ...!!

    فقامت فاطمه سلام الله علیها خلف الباب ، فضلعها خالد بن الولید فصاحت

    فضربها قنفذ علی ذراعها و هجموا البیت ....

    فاطمه سلام الله علیها پشت در ایستاده بود .خالد بن ولید در را فشار داد

    بطوری که آنحضرت فریاد کشید . در اینجا قنفذ بر بازوی فاطمه سلام الله

    علیها زد و به خانه هجوم آوردند ...الکشکول ص ۸۳

                                                        بشکست در و باز شد و شعله زد و گفت :

                                                        کی طاقت این ضربه زن حامله دارد ؟!

    شعله آتش...صورت فاطمه سلام الله علیها...مهدی جان عج الله معذرت...

    چه کسی همچون صاحب مصیبت میتواند رفتار دژخیمان را توصیف کند ؟

    ای اشک اگر اجازه دهی گوش بر سخن فاطمه سلام الله علیها بسپاریم

    تا آتش و سیلی و محسن علیه السلام را یکجا بگوید...

    منتظران مهدی تو -- یا زهرا -- با شنیدن سخنت که اشک خالص است ، بر

   خاک سیاه نشسته اند ! بگو تا بسوزیم و برای یاری مهدیت آماده شویم...

              که سوختن تمرین پرواز است....................................................

        قالت فاطمه علیها السلام : و رکل الباب برجله ، فرده علی و انا حامل .

       فسقطت لوجهی والنار تسعر و تسفع وجهی .فیضربنی بیده حتی انتثر قرطی

       من اذنی ، و جائنی المخاض فاسقطت محسنا بغیر جرم...

       حضرت زهرا سلام الله علیها میفرماید : عمر با پایش به در کوبید و آن را روی من

      برگرداند در حالیکه باردار بودم . من به صورت روی زمین افتادم و در همان حال

      آتش شعله می کشید و به صورتم میخورد . عمر چنان سیلی به من زد که

     گوشواره از گوشم افتاد ، و حالت وضع حمل بر من عارض شد و من محسن بی

    -- گناه را سقط نمودم ...بحار الانوار ج ۸ ص ۲۳۱

                                                         یگانه مرغ پر و بال بسته ای کآ خر

                                                         ز آشیانه ی سوزان پرید محسن بود

    فریاد .....یا فضه !

           ای سر کرده سقیفه ، تو خوب میدانی با عزیز پیامبر چه کرده ای ؟

           با همان کینه ای که در دل داری بازگو ، تا با همان کینه ای که از تو در دل

           داریم بشنویم . از تو شنیدن قصه دردناک شکستن در ، و آنچه از بیرون و

         درون خانه شنیده ای و دیده ای ، سوز دیگری در دل ما جان نثاران فاطمه بر

         می انگیزد...

         قال عمر : ....فذکرت احقاد علی و ولوعه فی دماء صنادید العرب و کید محمد

         و سحره ، فرکلت الباب و قد الصقت احشائها بالباب تترسه .

         و سمعتها و قد صرخت صرخة حسبتها قد جعلت اعلی المدینة اسفلها ، و قالت

         یا ابتاه یا رسول الله ! هکذا کان یفعل بحبیبتک و ابنتک ؟ آه یا فضة ! الیک فخذینی

       فقدو الله قتل ما فی احشائی من حمل !!! و سمعتها تمخض و هی مستندة الی

       الجدار ، فدفعت الباب و دخلت .....

       عمر لعنة الله علیه میگوید : ( آنگاه که به خانه فاطمه آمدم ) کینه های

     علی و ولع او را بخون بزرگان عرب و حیله و سحر محمد را بیاد آوردم

     لذا لگد به در زدم در حالیکه فاطمه خود را به در خانه چسبانده بود

     و با کمک در از جنینش محافظت میکرد . او فریادی کشید که گمان

     کردم مدینه را زیر و رو کرد و گفت : " ای پدر . ای رسول الله ! آیا قبلا

    هم با حبیبه تو و دخترت چنین میکردند ؟ آه ! ای فضه مرا دریاب که

    فرزندم را کشتند ....بحار الانوار ج۸ ( نسخه قدیم ) ص ۲۲۲

    ...و ادامه میدهد : من صدای ناله او را شنیدم در حالیکه به دیوار تکیه

     داده بود . با این همه در را فشار دادم و وارد شدم !

                                                              .... از فضه غم مادر و فرزند بپرسید

                                                                کو شاهد حال من و قتل پسرم بود...

      ...فضه دهد شهادت ، خانه دهد گواهی

       از مادر شهیده ، وز طفل بیگناهی...

                                                         انشاالله با عنایت الهی فردا شب مقتل محسنیه

                                                  از زبان علی و زینب علیهم السلام را خواهم نگاشت...

 

..........................................................................................................ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:44  توسط   | 

امشب دل سوخته و قلم آتش گرفته ام را مدیون تو ام ای الله من...

که با تلنگری بر عالم پریشانم نظم در بی نظمی ام دادی...

مرا قابل دانستی تا اصابت کند بر من بلایی تا بگویم : انا لله و انا الیه راجعون...

تا امشب نمی توانستم بفهمم زینب کبری سلام الله علیها برای چه غم

بزرگش را از دست دادن دردانه ابی عبدالله ....

...دلم می خواهد امشب از سه ساله حسین علیه السلام بنویسم ...

اما این تحمل را در خویش نمی یابم...

اما می نویسم که آتش به دل خودم بزنم یا از غمش بمیرم یا بسوزم...

........................................................................................................

            دختر سه ساله من هر شب و روز بسیار رقیه بنت الحسین را

            برایم تداعی میکرد وقتی سجاده برایم پهن میکرد وقتی برایم

           شیرین زبانی میکرد وقتی دورم می گشت و صدایم میزد......

        .....حالات دختری در چنین سن برایم آشناست اما نوشتن از دردانه

        ابی عبدالله طاقت فراوانی میطلبد....

        دوستان باز به من خرده نگیرید که چرا روضه باز گفتم چرا اینطور نوشتم...

        اصلا امشب باید مجلس هشتم محسنیه نگاشته میشد اما امشب به اقتضای

        حال درونی خودم میخواهم بازترین روضه های بنت الحسین را بنویسم.......

        ....در بعضی روایات آمده است حضرت سکینه در روز عاشورا به خواهر سه

       ساله اش ( رقیه ) گفت : بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود کشته بشود...

       امام حسین علیه السلام با شنیدن این سخن بسیار اشک ریخت و آنگاه رقیه

        صدا زد : بابا مانعت نمیشوم . فقط صبر کن تا تو را ببینم .

        امام حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و لبهای خشکیده اش را بوسید

        در این هنگام آن نازدانه ندا در داد که : العطش العطش فان الظما قد احرقنی

        بابا بسیار تشنه ام شدت تشنگی جگرم را آتش زده است . امام حسین علیه

       السلام به او فرمود : کنار خیمه بنشین تا برای تو آب بیاورم . آنگاه امام حسین

       علیه السلام برخاست تا به سوی میدان برود باز هم رقیه دامن پدر را گرفت و با

      گریه گفت : یا ابة این تمضی عنا ؟  بابا جان کجا میروی ؟ چرا از ما بریده ای ؟

      امام علیه السلام یکبار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام کرد و سپس با دلی پر

      خون از او جدا شد ....

      ....عصر عاشورا که دشمنان برای غارت به خیمه ها ریختند در درون خیمه ها

     مجموعا ۲۳ کودک از اهلبیت علیهم السلام را یافتند .

     به عمر سعد گزارش دادند که این ۲۳ کودک بر اثر شدت تشنگی در خطر مرگ

    هستند . عمر سعد لعنة الله علیه اجازه داد که به آنها آب دهند . وقتی که نوبت

     به رقیه رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان بسوی قتلگاه حرکت کرد

     یکی از سپاهیان دشمن پرسید : کجا میروی ؟

     حضرت رقیه سلام الله علیها فرمود :

     بابایم تشنه بود . میخواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم .

     او گفت : آب را خودت بخور . پدرت را با لب تشنه شهید کردند !

     حضرت رقیه سلام الله علیها در حالیکه گریه میکرد فرمود :

     پس من هم آب نمی آشامم.

     از کتاب سرور المومنین نقل شده است :

      حضرت رقیه سلام الله علیها هر بار هنگام نماز سجاده پدر را پهن میکرد و آن

      حضرت بر روی آن نماز میخواند . ظهر عاشورا نیز طبق عادت سجاده پدر را پهن

      کرد و به انتظار نشست . ولی پس از مدتی ، ناگهان دید شمر لعنة الله علیه

      وارد خیمه شد .

      رقیه سلام الله علیها به او گفت : آیا پدرم را ندیدی ؟

      شمر بعد از آنکه آن کودک را در کنار سجاده چشم براه پدر دید به غلام خود

     گفت : این دختر را بزن ! غلام به این دستور عمل نکرد . شمر خود پیش آمد

     و چنان سیلی به آن نازدانه زد که عرش خداوند به لرزه در آمد ...

     رقیه جان چه شباهتهای عجیبی به فاطمه زهرا داری خانم....

     ای خصم بد منش ، مزن تازیانه ام

     من از کنار کشته بابا نمی روم

     من با علی اکبر و عباس آمده ام

     از این دیار ، بیکس و تنها نمیروم

     تنها فتاده چنین در بیابان و بی کفن

     من سوی شام همره سرها نمیروم

     سیلی مزن به صورتم ای شمر بی حیا

     من بی علی اکبر لیلا نمیروم...

                                                       خدایا این جگر سوخته و این دل آتش گرفته را

                                                        از من بپذیر..................................................

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:55  توسط   | 

   هیزم و خار ...آتش ...فریاد !

   دیشب خواستم ادامه دهم ...آنقدر دلم و قلمم آتشین بود که نتوانستم...

   و اینک با سوزی که از آتش دیشب باقی مانده ...با می باقی مانده در پیاله

   این مجلس را می نگارم...

   ...آنکه برای آتش زدن مهبط وحی آستین بالا زده بود ، فکر لوازم آن را هم

   کرده بود . دستور داده بود هیزم بیاورند ، و برای زود برپا شدن آتش خار

     مغیلان هم آورده بود .

     پشتوانه جمعیت مهاجم ، اسب سواران و نیزه دارانی بودند که گوش بفرمان

     سقیفه آماده خراب کردن خانه بر سر اهلش بودند .

    فریادهای ناهنجار شمشیر به دستان ازبیرون در ، صدای ناله جانسوز بانوی

    خلوت کبریا را از درون خانه تا دورترین آینده های تاریخ رساند و قلب میلیاردها

     فدایی زهرا را پاره کرد ، اما هنگامی که کار از کار گذشته بود !!

      ...خوب پس الان برایمان روشن شد که آتشی که در کربلا بر خیمه ها زده شد

     از کجا آمده بود ؟ اسب سواران و نیزه داران در کربلا از کجا آمده بودند ؟

     ...می بینید تاریخ تکرار شده...اینجا جرئت میکنند با فریاد آتش میزنیم و علی را

    می بریم ...دل بچه های فاطمه را بسوزانند و آنجا هم جسارت را دارند که دل

    بچه های حسین را بلرزانند ...

    خوب ! پس برایمان معلوم شد که سنگ بر دامن جمع کنندگان گودی قتلگاه کجا

     درس آموخته اند از اینان که با هر چه در دست دارند به جان مادر افتاده اند و...

     بگو ...ریشه عاشورا کجاست ؟

     بگو که بی سبب نیست که زیارت عاشورا که میخوانی میگویی اللهم العن اول

     ظالم ظلم حق محمد...

     بگو به همین شرارت و با همین شیطان زدگی که باعث میشود آنجا بگوید:

    وصیت نوشتن نمیخواهد این مرد ( نعوذ بالله ) دارد هذیان میگوید...

     اینجا هم آتش در خانه آل الله برپا میکند و فردا روزی اولاد ناخلف و دست

     پروردگان شیطان صفتش خیمه های حسین را میسوزانند...

     اگر با من است میگویم ...زینب مادر دارد به تو درس کربلا میدهد ...که فردا

     روزی بتوانی ازخیمه های سوخته و آتش گرفته اطفال حسین را جمع کنی

     و پناهشان دهی....عمه ...عمه ...عمه...تو را به شدت مظلومیت برادر بزرگوارت

     بگذار من در لابلای این روضه ها جان دهم...عمه مرا با غم عاشورایت تنها مگذار

    که من تحمل ندارم...عمه.................................................................................

    ...عمر نزد ابوبکر آمد و گفت : برخیز که اسب و افراد برای تو جمع کرده ام .آن دو

     همراه مغیره بیرون آمدند . عمر مقداری از چوب عوسج جمع کرد و دستور داد خار

     مغیلان آوردند و آنها را بر دوش خود حمل کرد و آمدند تا به منزل علی علیه السلام

     رسیدند . ابی بن کعب میگوید : صدای شیهه اسبان و افسار آنان و برخورد نیزه ها

      را شنیدیم .لباسهای خود را پوشیده از خانه ها بیرون آمدیم و همراه آنان تا منزل

     علی علیه السلام آمدیم در حالیکه در خانه بسته بود .عمر پیش رفت و لگدی به در

      زد و صدا زد : -- که صدایش بریده باد که بر ولی خدا فریاد کرد -- ...ای علی ، خارج

      شو ! چرا از بیعت ابوبکر خود را در خانه پنهان کرده ای ؟! بیرون بیا و گرنه خانه را

      به آتش می کشیم ! ابی بن کعب میگوید : از پشت دیوار خانه صدای ناله ای بگوش

     رسید و متوجه شدم صدای بانوی طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها ست که گریه

     میکند...الکوکب الدری ج۱ ص ۱۹۴

     در.....و ....دیوار....وای مادر....

     عمر شخصا اقدام کرد تا مبادا دلی به رحم آید و بازگردد ! فاطمه سلام الله علیها

     نمیگذاشت در باز شود ، اما وقتی دانست دشمن دست بردار نیست در را رها کرد

     تا محسنش را نجات دهد !

     در این میان چراهایی هست که پاسخ آن را فقط  مهدی زهرا علیه السلام میداند

     ولی فوران خون از پهلو و سینه در آن لحظات اشاره های پر معنایی به محبین

     فاطمه سلام الله علیها دارد.....

     دنباله ماجرا برای کسانی است که هنوز در نیمه راه باورند . بانو تا صحن خانه بیش

     -- تر تاب نیاورد و در حالیکه بر زمین می افتاد همه اهل خانه را برای کمک فراخواند

     داستان تازیانه و سیلی یکبار بوده یا تکرار شده ؟ نمیدانم ! بعد از فریاد  -- یا فضه --

    هم ...؟ !! باز نمیدانم ! ولی رویت سیاه باد ای دشمن کینه توز ، که تازیانه ات بر سر

    فاطمه سلام الله علیها اصابت کرد و تا کتف او را سیاه نمود ! به صورت بانو هم ...یا

    نه ؟ نمیدانم ! ولی دستت بریده باد که جای سیلی ات بر چهره زهرا سلام الله علیها

     ماند ...و آنچنان رفت تا به پیامبر صلی الله علیه و آله نشان دهد صورت نیلی را....!!

    سپس عمر دست به کار شد که در خانه را آتش بزند . حضرت زهرا سلام الله علیها

    که اصرار مردم را دید در را باز کرد و خود به پشت در پناه برد .عمر آنحضرت را بین

    در و دیوار فشار داد بطوری که از شدت آن نزدیک بود روح آنحضرت بیرون آید ، و خون

    از سینه اش جاری شد .

     در این حال حضرت به داخل خانه رفت و صدا زد : ای اسما ء ای فضه ...بیایید و در

     آنچه زنان به یکدیگر نیاز دارند مرا در یابید .

      اسماء میگوید : وارد نشدیم مگر وقتی که حضرت جنین خود را سقط کرده بود ،

     همان که پیامبر صلی الله علیه و آله او را محسن نامیده بود .

     عمر به غلامش قنفذ گفت : وای بر تو ، فاطمه را بزن !!! در دست قنفذ تازیانه ای

     بود و با آن بر سر آنحضرت زد بطوری که بین دو کتف حضرت اصابت نمود و ورم کرد

     در همان حال میفرمود :به خدا و رسولش پناه می برم و از آنان کمک میخواهم .

      سپس عمر بر صورت آن حضرت سیلی زد بطوری که از روی پوشش بر گونه حضرت

      اثر کرد و گوشواره از گوش حضرت افتاد...الکوکب الدری ج ۱ص ۱۹۴

      چی بنویسم دیگه ؟.....ایکاش توانی برایم مانده بود تا امروز این روضه را تمام کنم

       و آن تلاقی را که قول داده بودم بنگارم...اما چه کنم که ...

        الهی بشکند دست مغیره

         میان کوچه ها بی مادرم کرد..................................................ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 14:14  توسط   | 

   ضمن تسلیت به مناسبت عروج ملکوتی پیر میکده عشق سلاله پاک

    زهرای مرضیه بت شکن دوران ...هم او که در کامهای خشکیده این

    دلهای عطشناک جرعه های نور و معرفت  ریخت...مجلس ششم را

    تقدیم به روح پرفتوح و ملکوتی آن پیامبر بیداری و آن رسول عشق

     می نمایم ...باشد که قدری از دلتنگیهای این جان بیقرار برای حضرتش

     بکاهد...

   اگر در مجلس پنجم همراهم بودید برای مجلس ششم بیشتر بسوزیم

     که آنچه میخواهم امشب بنویسم دیگر کشنده است عذاب آور است

    و همه جانم را امشب طوفانی نموده است...

    ..............میتوان باور کرد که شکستن در ، مادر و فرزند را به شهادت

    رسانده است  ؟ آری اگر با لگد پرکینه ای شکسته باشد !!

    غلاف شمشیر بر کتف فاطمه سلام الله علیها خون جاری کرد ! چه ضربت

    وحشتناکی ؟ !! اکنون برای همه روشن است که مادر و پسر در برابر چه

    دشمن کیته توزی قرار گرفته بودند !

    فلکز عمر برجله علی الباب فانقلع و اصاب ببطنها فسقط جنینها المحسن و

    مرضت من ذلک الضرب الی ان ماتت .

    فاخذ عمر سیف خالد بن الولید و ضرب بالغلاف علی کتفها ثلاثا حتی جرحه ،

    و بقیت تلک الجراحه علی کتفها الی ان ماتت...جنات الخلود ص۱۹

    عمر با پا به در لگد زد بطوری که در کنده شد و به شکم فاطمه سلام الله

    علیها خورد و در نتیجه جنین او محسن علیه السلام سقط شد ، و حضرت

    در اثر این ضربت مریض شد و از دنیا رفت .

     سپس عمر شمشیر خالد بن ولید را گرفت و با غلاف آن سه مرتبه بر کتف

     آنحضرت زد بطوری که آن را مجروح کرد ، و این جراحت در کتف آنحضرت

     بود تا از دنیا رفت .

     چرا فاطمه سلام الله علیها در بستر افتاد ؟

     فشار در و دیوار و شکستن استخوان سینه ، نتیجه ای بهتر از این نخواهد داشت

     محسن علیه السلام که رفت ، مادر هم با سینه مجروح برای شیر دادن او

      ....رفت....!!!

     فالجاها الی عضاده باب بیتها و دفعها فکسر ضلعا من جنبها : فالقت جنینها من

     بطنها . فلم تزل صاحبه فراش حتی ماتت صلی الله علیها من ذلک شهیده.

     .....بحار الانوار ج ۲۸ ص ۲۶۹

     قنفذ حضرت زهرا سلام الله علیها را پشت چهار چوب در قرار داد و سپس در را

     فشار داد . در نتیجه یکی از استخوانهای پهلوی زهرا سلام الله علیها شکست .

     و جنین خود را سقط کرد . از همین جا آنحضرت در بستر بیماری افتاد تا به شهادت

      رسید .

     همه بهم میگن روضه های باز نخون...من در تمام عمرم روضه اینطوری نگفته بودم

    اما کاش همه اونها که منو سنگ دل میدونن اینو بفهمند که تحریف تاریخ نیرنگ جدید

     دشمن است....درسته نمیتونن تاریخ رو تحریف کنند اما همه خواص معرفت نگر

    نیستند ما در دنیایی زندگی میکنیم که بیشتر اون رو مردم عوام تشکیل میدن.....

    تا به خودمون بیاییم خواهیم دید کل تاریخ رو تحریف کرده اند کما اینکه در قضیه

    فرق ضاله و انحرافی بهائیت و بابیت و ...امثالهم غفلت ما باعث چنان غائله جهنمی

    شد که از گود خود مسلمین کسانی فریفته بشوند و ...

    زمزمه هایی که من شنیدم و کم حرمتی که به فاطمیه مادرمون میشه ...باعث شد

    که دست به نگارش مقتل ببرم و گرنه برای من که دارم می نویسم و سطر به سطر

   تاریخ رو از جنایتهای دشمنان اهلبیت تیره می بینم سخت تر هست...

    گاهی با نوشتن این کلمات همه ارکان وجودی ام میلرزد حال احتضار پیدا میکنم...

    اما چاره ای نیست...وقتی خود اهلبیت روضه ها را افشا کرده اند من چکاره ام ؟...

    آیا اونها کمتر از من وشما دلشون سوخت کمتر از ما داغدار مادرمون بودند ؟...

    سخته اما فاطمیه دوران تجربه این سختی هست که شیعه خودش رو جمع و جور

    کنه و با تکرار مصیبت مادر به صاحب الامر مطمئن تر بشه و هدفهای خودش رو

     تقویت کنه...بر من خرده نگیرید و اجازه بدین برای تدبیر شیطانی که از طرف

    دشمنان ال الله حس کرده ام سندی رو  کنم که تا دنیا دنیاست تیرگی و لکه ننگش

    بر پیشانی اونهاست...

    حالا میخوام طوفان بپا کنم...عزیزی که این سطور رو داری میخونی اگر توانستی

    برای غصه مادرمون جون بده !!!

    ...هر چند در حسرت ماندم کسی از داغ مادر فاطمیه ای را به پایان نرساند و از غم

     مادر دق کند...

    اینهم شاه بیت این مقتل...

    زهرا کجا ، سیلی کجا ؟!

     آن دست بی شرم ــــ که بریده باد ـــ با کدامین جرئت چنین جسارتی نسبت به مادر

      اسلام روا داشت که گوشواره شکست ؟......و لابد از جای آن خون جاری شد ؟!

             قال الصادق علیه السلام :

                                                       فرفسها برجله و کانت حامله بابن اسمه المحسن

                                                       فاسقطت المحسن من بطنها .ثم لطمها فکانی

                                                        انظر الی قرط فی اذنها حین نقفت......

       امام صادق علیه السلام میفرماید :

       عمر با پا به فاطمه سلام الله علیها زد یا صاحب الزمان آقا معذرت

       ...در حالیکه به پسری بنام محسن باردار بود ، و در اثر این ضربه آن پسر سقط

      شد . سپس سیلی به روی مبارک آنحضرت زد بطوری که گویا می بینم گوشواره

     آنحضرت در گوشش شکست ....الاختصاص ص ۱۸۵

     اگر نوشتن این روضه های باز توانم را نمیگرفت همین امشب نقطه تلاقی نور با ظلمت

     را با قلم به تصویر می کشیدم تا هر دل عاشقی را بسوزانم اما نوشتن این سطور

     تمام رمقم را گرفت...

     انشاالله فردا شب تیر خلاص فاطمیه را خواهم زد..........................ادامه دارد...

     

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:15  توسط   | 

    آتش از کجا شروع شد و تا کجا پیش رفت ؟

     بانویی که در خانه را محکم گرفته بود چرا رها کرد ؟

    در خانه چگونه به فاطمه سلام الله علیها اصابت نمود ؟

   مهاجمین از کجا وارد خانه شدند ؟

   گوشواره بانو کی شکست ؟

   کجا فریاد و گریه بهم آمیخت ؟

   امیر المومنین علیه السلام عبایش را کجا روی فاطمه سلام الله علیها انداخت ؟

    درب شکسته نیم سوخته چه شد ؟

    محسن مظلوم  اینهمه مصیبت را نزد که به شکایت برد ؟

    اینهمه پرسش را خدمت امام صادق علیه السلام می بریم.

   قال الصادق علیه السلام : .....و اخذ النار فی خشب الباب و ادخال قنفذ لعنه الله

   یده یروم فتح الباب و ضرب عمر لها بالسوط علی عضدها حتی صار کالدملج

   الاسود و رکل الباب برجله حتی اصاب بطنها و هی حامله بالمحسن لسته اشهر

    و اسقاطها ایاه و هجوم عمر و قنفذ و خالد بن الولید و صفقه خدها حتی بدا

   قرطاها تحت خمارها و هی تجهر بالبکا و تقول : وا ابتاه ! وا رسول الله ...ابنتک

   فاطمه تکذب و تضرب و یقتل جنین فی بطنها ...و خروج امیر المومنین علیه السلام

   من داخل الدار محمر العین حاسرا حتی القی ملا ته علیها و ضمها الی صدره

   و صاح امیر المومنین علیه السلام بفضه : یا فضه ! مولاتک فاقبلی منها ما تقبله

   النسا فقد جا ء ها المخاض من الرفسه و رد الباب ، فاسقطت محسنا .

   فقال امیر المومنین علیه السلام : انه لاحق بجده رسول الله صلی الله علیه و آله

   فیشکو الیه ...بحارالانوار ج ۵۳ ص ۱۹

    امام صادق علیه السلام فرمود :

    آتش به چوب در خانه گرفت . قنفذ با دست فشار می داد و می خواست در را باز

    کند . عمر با تازیانه بر بازوی فاطمه سلام الله علیها چنان زد که مانند بازوبند سیاه

    شد . و نیز چنان با لگد به در زد که به شکم فاطمه سلام الله علیها اصابت کرد در

    حالیکه به محسن ششماهه باردار بود ، و این فرزند در معرض سقط قرار گرفت

    عمر و قنفذ و خالد به خانه هجوم آوردند .

    عمر چنان سیلی بر روی فاطمه سلام الله علیها زد که پوشش سر کنار رفت و

    گوشواره آنحضرت دیده شد ، در حالیکه آنحضرت با صدای بلند گریه میکرد و

    میفرمود : ای پدر ، ای رسول خدا سخن دخترت فاطمه را دروغ پنداشتند و او

    زدند و جنین او را کشتند .

    امیر المومنین علیه السلام در این حال از داخل خانه با چشمان سرخ شده و

    آستین بالا زده برخاست و عبای خود را روی فاطمه سلام الله علیها انداخت و

    آنحضرت را به سینه چسبانید ... و فریاد زد : فضه ! بانوی خود را دریاب که فرزند

    او از ضرب لگد در حال سقط است !

    امیر المومنین علیه السلام در شکسته را به جای خود باز گردانید ، و در همان حال

    محسن علیه السلام سقط شد . حضرت فرمود :

    محسن به جدش ملحق میشود و نزد آنحضرت شکایت می نماید .

    نشد شیر ولایت از تو نوشد محسن مظلوم

    که خون سینه ات مسمار نوشیده است یا زهرا

    برای این که در جنت شود همبازی محسن

    علی اصغرت بر مرگ خندیده است یا زهرا ...

   

   خوب شد محسن من کشته شد آنجا ور نه

    من به این سینه چسان شیر به او میدادم...

                                                                  در اسم محسن این معنی نهفته

                                                                   هزاران رازها دل باز گفته

                                                                   جواب بدعت کین است محسن

                                                                   شهید عترت دین است محسن....

 ...............................................................................................ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 6:7  توسط   | 

در ادامه مبحث مجالس محسنیه به نگارش مقتل محسن بن علی

می پردازم...

درست است که نباید روضه ها را باز کرد اما این مسئله ای است که

با توضیح جزئیاتش روشن خواهد شد و تمام این سطور اسناد تاریخی

هستند...

و چه سوزناک است که پیامبر از شهادت یادگار خود خبر میدهد ...

و میفرماید :

این شهادت در اثر ضربتی است که بر دخترم فاطمه سلام الله علیها

وارد میشود.

قال رسول الله صلی الله علیه و آله :

و تضرب و هی حامل ...و تطرح ما فی بطنها من الضرب و تموت من

ذلک الضرب....بحارالانوار ج ۲۸ ص۶۲

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

حضرت زهرا سلام الله علیها زده میشود در حالیکه باردار است . در

اثر این ضربت فرزندی که همراه دارد سقط میشود و خود او در اثر

همان ضربت از دنیا میرود.

   محسن مظلوم اول شهید شد و سپس سقط گردید ! اما چگونه ؟

   این سوالی است که باید تمام جزئیات آن روشن گردد...

   مادری که فرزند همراه دارد مواظبت زیادی میخواهد .رعب و وحشتی

   که مهاجمین سقیفه پشت در خانه براه انداخته بودند و فریادهای بلند

   و بی ادبانه ای که سر داده بودند و قصد ورود اجباری به خانه را داشتند

   میتوانست به تنهایی باعث سقط  محسن شود .

  فریاد " آتش میزنیم " و صدای بر زمین انداختن هیزم و چیدن آنها با خار

   مغیلان کنار دیوار و در خانه و آتش زدن آنها و دود و شعله هایی که

   از زیر در و بالای دیوار خانه دیده میشد هر خانم بارداری را نگران میکرد

   وبه وحشت می انداخت.

   اکنون بانویی پشت در آمده است که از یک سو رحلت پدر مهربانی

   چون نبی مکرم صلی الله علیه و آله بار عظیمی از غم را بر قلب او

   نشانده و از سوی دیگر جفای مردم در حق شوهر مهربانش دل او را

   سخت آزرده است .

   او احساس میکند مهاجمین قصد ورود به خانه او را دارند و در وضعیت

   فوق العاده خطرناکی قرار گرفته است .لذا با تمام وجود در را گرفته تا

   باز نشود .

   آتش به چوب در گرفته و شعله ها به صورت او اصابت میکند .در صاف

   نیست !چوبهای ناهموار دارد میخ دارد داغ شده است ! بانویی که

   محسن  همراه اوست چگونه باید مواظب فرزندش باشد ؟

   در را با لگد می شکنند و صدای وحشتناکی ایجاد میشود و در به روی

   بانو می افتد .دریای عصمت و حیا با مهاجمین بی حیا روبرو میشود

   بر دستش تازیانه میزنند تا در را رها کند...

   در با میخش و با ناهمواریهایش سینه را می شکافد و خون جاری میشود

   لابد اینها برای کشتن فرزندی که کنار این پهلو و سینه به تلاطم افتاده

    کم است ؟!!

    حمله کنندگان سقیفه یک نفر نیستند .دستور خود را هم از پیش گرفته

    - اند. آن سیلی که گوشواره را می شکند تازیانه ای که بازو را سیاه میکند

     وبر سر و کتف بانو میخورد و بی محابا  از هر سو فرود می آید و خون

     جاری میکند .پایی که -- شکسته باد -- بر بانوی باردار ضربه میزند

     آیا با همه اینها هنوز محسن زنده است ؟

     باید بپرسیم هنوز مادر زنده است ؟ !!

    با اینهمه وحشت و ضربت و جراحت ...مادر چه گفت ؟

    چه کرد ؟

    فضه چه کمکی توانست نماید؟

    بچه ها چه حالی داشتند ؟

    محسن کجا رفت ؟

    تاریخ این داستان جگر سوز را با تمام تلخی هایش حفظ کرده تا معلوم

    شود فاطمه و محسنش علیهما السلام با هم و از یک سبب به شهادت

    رسیدند !!! چه ضرباتی و چه حملاتی که مرد را از پا در می آورد چه رسد

    به بانویی که کنار قلبش یادگار زیبای پیامبر صلی الله علیه و آله را در

    آغوش گرفته است...

    در ادامه این مقتل تمام جزئیات این واقعه را با احادیث وارده در این مورد

    به حول و قوه الهی قلمی خواهم کرد...ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 17:20  توسط   | 

پیامبر صلی الله علیه و آله خون کسی را که در زمان حیات آنحضرت

دختر خوانده اش زینب را به وحشت انداخته بود مباح اعلام کرد .

در روزهایی که عمر لعنه الله علیه با جمعیتی بر در خانه دختر

عزیزش فاطمه سلام الله علیها ریختند و چنان وحشتی ایجاد

کردند که فرزندش محسن علیه السلام را سقط نمود اگر پیامبر

صلی الله علیه و آله در حیات بود درباره او چه حکمی میفرمود ؟

ان رسول الله صلی الله علیه و آله لو کان حیا لاباح دم من روع

فاطمه حتی القت ذا بطنها...شرح نهج البلاغه ج ۱۴ ص ۱۹۳

اگر پیامبر زنده بود خون آن کسی را که فاطمه را به وحشت

انداخت بطوری که محسنش را سقط کرد مباح اعلام میکرد...

در شهر مرو که امام رضا علیه السلام در بین دشمنان قرار

داشت و به صراحت نمی توانست حقایق سقیفه را بازگو کند

شخصی درباره اولی و دومی لعنه الله علیهم از آنحضرت

سوال کرد .حضرت با جمله ای کوتاه اصل مطلب را بیان کردند

که " مادر محسن علیه السلام ناراضی از دنیا رفت "

قال الامام الرضا علیه السلام :

کانت لنا امه صالحه ماتت و هی علیهما ساخطه و لم یاتنا بعد

موتها خبر انها رضیت عنهما...الطرائف ص ۲۵۲

امام رضا علیه السلام فرمود :

ما مادر صالحه ای داشتیم ( یعنی حضرت زهرا سلام الله علیها )

که از دنیا رفت در حالیکه از ابوبکر و عمر ناراضی بود...

پس از وفات مادرمان هم برای ما خبری نرسیده که از آن دو

راضی شده باشد...البته توجه کنید که همین دو سه جمله اشارتی

را هم حضرت در اوج شرایط خفقان آور فرموده اند با تقیه...

...حالا از اینجای بحث به بعد میخواهیم مقتل حضرت محسن بن علی

علیه السلام را شروع کنیم .موضوعی که شاید بنا بر دلایلی کمتر به

آن پرداخته اند...

ولادت غم انگیز محسن علیه السلام همانا روز شهادتش نیز بود و

کیفیت شهادتش نیز قبلا پیشگویی شده بود...

این دلیل بر بزرگی مصیبتی است که با قتل محسن علیه السلام

بر اسلام وارد شد و نشانه شدت غصه ای است که مادر دلسوخته

او فاطمه سلام الله علیها با از دست دادن این پسر کشید...

محسن علیه السلام عزیز پیامبر صلی الله علیه و آله بود و آنحضرت

قبلا نام او را تعیین کرده بود.

اگر این آخرین گل زهرا سلام الله علیها بدنیا می آمد همه بعنوان یادگار

پیامبر صلی الله علیه و آله از او یاد میکردند و گرامیش میداشتند اما

افسوس و هیهات که روز میلادش روز شهادتش گشت...

چنانچه اسما میگوید : وارد خانه حضرت زهرا سلام الله علیها شدیم

وقتی که حضرت جنین خود را سقط کرده بود همان که پیامبر صلی

الله علیه و آله او را محسن نامیده بود...ادامه دارد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:18  توسط   | 

برای این شبها من جز یک روضه نمیخوانم...

و همان ارکان وجودی ام را آتش میزند...

بابا توروخدا روضه های مادرمون رو باز نکنید...حرمت بذارید برای دختر پیغمبر...

روضه این شبها همین یک جمله است...

به ساحت مقدس بتول رسول الله توهین کردند....همین.

بسوز تشیع تا آخر دنیا که همین یک بلایی که بر سر دین و عترت آوردند

برای سوختنت کفایت میکند...

ادامه مبحث مجالس محسنیه...

کدام روز برای اهل بیت علیهم السلام از همه سخت تر بوده ؟

روزی که آغاز و ریشه همه مصائب آل الله است...روزی که در آن خانه

نبوت را آتش زدند و میخواستند اهل آن خانه را نیز بسوزانند !

لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

روزی که فاطمه بین در و دیوار قرار گرفت و محسن مظلوم به

شهادت رسید...

امام صادق علیه السلام فرمود :

روز سقیفه و آتش بپا کردن بر در خانه امیر المومنین و حسن و حسین

و فاطمه و زینب و ام کلثوم علیهم السلام و کشتن محسن علیه السلام

با ضرب لگد بالاتر و سخت تر و تلخ تر است چرا که اصل روز عذاب و

سختی آن روز است...نوائب الدهور ج ۳ ص ۱۵۷

تا روز انتقام خون محسن مظلوم علیه السلام ما دوستان آل رسول

قاتل او را لعنت میکنیم و بدینوسیله بیزاری خود را از او اعلام میداریم

این وظیفه اعتقادی را پیامبر و امیر المومنین علیهما السلام بما آموخته

- اند و خود اولین لعن کنندگان قاتل محسن و زهرا علیهما السلام

بوده اند ...رسول الله فرمودند:

خدایا لعنت کن کسی را که بر دو پهلوی فاطمه ام میزند بطوری که

فرزندش را سقط میکند...بحارالانوار ج ۲۸ ص۳۹

امیر المومنین علیه السلام در قنوت نماز چنین دعا میکرد :

اللهم العنهم بکل جنین اسقطوه و ضلع دقوه و صک مزقوه

خدایا بخاطر جنینی که سقط کردند و پهلویی که شکستند و سندی

که پاره کردند آنان را لعنت کن...المصباح کفعمی ص ۵۵۳

..........................................................................ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:42  توسط   | 

    آجرک الله یا بقیه الله فی مصیبت جدتک الصدیقه الکبری سلام الله    از امشب میخواهم نوشتن مبحث محسنیه را شروع کنم...

بیشتر متون این نوشتار از کتاب جناب آقای انصاری برگرفته شده است

...آشنایی با حضرت محسن بن علی علیه السلام مظلوم بن مظلوم

...محسن آخرین پسر علی و فاطمه سلام الله علیهاست .آنقدر عظمت

و علو مقامات دارد که خداوند در قرآن از او یاد کرده است.همچنین روز

شهادت او  -- که اولین شهید راه ولایت است -- بعنوان روز آغاز

مصائب اهل بیت علیهم السلام اعلام گردیده است...

در قرآن از حضرت محسن علیه السلام با عنوان زنده به گور شده یاد

شده است .فرزندی که دست جنایتکار ظالم او را هنوز بدنیا نیامده

شهید کرد و بر کودکانی که همین دستهای جاهلیت آنان را پس از

تولد دفن میکردند پیشی گرفت...

اشاره فهم ها و کنایه فهم ها بگیرند که چرا این مطلب را گفتم  و 

چه کسانی چند روز از شهادت نبی مکرم نگذشته به دوران جاهلیت 

بازگشتند.... .

مفضل از امام صادق علیه السلام پرسید :

ای مولای من درباره آیه واذا المووده سئلت بای ذنب قتلت یعنی وقتی

درباره زنده به گور  بپرسند که به چه جرمی کشته شد ؟ چه میفرمایید؟

حضرت فرمود :

ای مفضل بخدا قسم منظور محسن ماست چرا که مصداق این آیه از ما

اهل بیت است نه غیر ما...بحارالانوار ج ۵۳ ص ۱۹ ....ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:13  توسط   | 

چقدر حال بدی دارم من امشب خدایا...

مادر میدانم از نامردمی های مدینه دلت سخت گرفته

از غربتی که علی را اینگونه خانه نشین کرده...

که بنشیند کنج خانه و سر بر روی دو زانویش بنهد و دلت را آتش بزند...

از رفتن غریبانه پدر

از مظلومیت پدر

از غربت دینت ...

میدانم مادر از همه اینها دلت گرفته

میدانم درد پهلو داری

میدانم شبها تا صبح از درد نمی خوابی

میدانم چقدر دلتنگ محسنی...

میدانم دیگر بار سفر بسته ای...

نمیخواهم بگویم بمان...

برو ...پدرت منتظر است...

اما فقط یک چیز بگویم...

مادر ...هیچ فکر زینب را کرده ای ؟

مادر..........................................میشود نروی ؟

.....................................................................

.....................................................................

.....................................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 21:58  توسط   | 

السلام علیک یا زینب کبری...

فراخوان همایش اینترنتی زینب شناسی

با عنایات عمه جان آغاز بکار برگزاری همایش دوره ای زینب شناسی

کرده ایم که در خرداد ماه سال جاری از طرف بچه های دانشگاه و

حوزه برگزار گردید ...یک دوره جامع معرفت شناسی زینب کبری بود

که حقیر میخواستم عین همین همایش را در اینترنت نیز برگزار کنیم

مجموع این طرح حاوی دو بخش خواهد بود

بخش اول -- متون همایش برگزار شده

بخش دوم -- همایش اینترنتی

بخش اول

۱- متون همایش برگزار شده که دوره ای و هر سه روز یکبار در یکی از

وبلاگها در منظر شما عزیزان قرار خواهد گرفت

۲- هر کدام از بچه ها که تمایل به همکاری در این بخش از همایش را

داشتند اعلام آمادگی کنند تا متون را در اختیارشان قرار دهم

بخش دوم

۱- شامل متون و طرحهای ارسالی خواهد بود عزیزان اهل قلم و

علاقمند میتوانند آثار خود را برای شرکت در همایش به ادرس ایمیل

بنده یا به بخش نظرات وبلاگ ارسال کنند

۲- که دوره ای خواهد بود و فراخوانهایش را در پانزده و هجده تیر

در همین وبلاگ رویت خواهید نمود

۳-همه عزیزان وبلاگ نویس که تمایل به شرکت در این طرح را دارند

تقاضا میکنم اعلام آمادگی بفرمایند تا من روی همکاری اشان حساب

کنم...

موعد اولین نشست همایش ۲۵ تیر ماه خواهد بود که انشا الله تا آن

موقع با همکاری دوستان وبلاگ نویس و با یک همکاری جمعی بتوانیم

همه متون را در اختیار عزیزان علاقمند قرار بدهیم...

فقط من باز هم تاکید میکنم کسانی که علاقمند به همکاری هستند

اعلام بفرمایند تا بموقع متون همایش را در اختیارشان قرار بدهم...

انشاالله اجر همه شما با عمه سادات...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 3:30  توسط   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله الذی اعطی کل شی خلقه ثم هدی و سلام علی عباده الذین اصطفی

وقتی میخواستم این مباحث راشروع کرده و بنویسم در ذهن داشتم که مباحث امامت شناسی مطرح بشود اما بعدش قدری که فکر کردم دیدم برای ورود به هر بیتی باید در آن بیت را زد...چنانچه در مباحث نبوت و رسول شناسی باب ورود   امامت شناسی هست...باب ورود به مبحث امامت شناسی چه هست؟

به نظر حقیر...زینب کبری باب ورود به بیت حسین بن علی و امامان معصوم دیگر است که دلیل این گفته را هم بعدا خواهم نوشت...

و تازه آنموقع است که وقتی بگوییم امام معصوم است براحتی درک خواهیم کرد

که عصمت یعنی چه ؟

اول من یک سوال مطرح میکنم هر کسی خواست میتواند جواب این پرسش را

بدهد...

امام باقر علیه السلام میفرمایند :

دوستی ما ایمان و دشمنی با ما کفر است

یا امام صادق علیه السلام میفرماید :

هر چیزی پایه ای دارد و پایه اسلام محبت ما اهلبیت است....

و احادیث اینگونه که فراوان نقل شده...

پرسشی که میخواهم ابتدای بحث مطرح کنم این است...

این محبت برای چیست؟

آیا برای فراگرفتن معارف دینی ؟ برای سعادت ؟ برای رضایت الهی ...؟

سوال من این است...

نفس محبت به اهلبیت و اینهمه توصیه برای محبت ورزی به ذوات مقدسه

برای چیست ؟

در تقارن ایام فاطمیه این پرسش را مطرح میکنم.

برای چه رسول الله دستور به محبت و مودت به صدیقه طاهره را میدهد ؟

همین اول بحث روی این پرسش قدری فکر کنید...

منتظر جواب هستم...

حالا جواب این پرسش که داده شد از این به بعد آخر هر مبحث نوشته ها

-- یمان مجلس روضه خواهد شد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 16:52  توسط   | 

از امروز با عنایات عمه جان میخواهم نوشتن سلسله مباحث

زینب شناسی را شروع کنم...

همه آثار دنیوی اخروی این نوشتار را تقدیم میکنم به روح

والای مداح مخلص و با صفای سیدالشهدا...سید جواد

ذاکر...

سوای احادیث و روایات و آیات و متونی که منابعش را

هم عنوان خواهم نمود بقیه متنها به قلم خود حقیر

است این را نه از باب منیت بلکه برای آن نوشتم که سید

این یکی دو کلاف را هم از من بپذیرد...

هر چند به عطای من یوسف ندهند...

سید جان ...

اون جا یادت هست میگفتی :

رقیه میخوام یه چیز بخونم عشق کنی ؟

حالا سید من میخوام یه چیزایی بنویسم شما عشق کنی

انشا الله که این مختصر تلاش حقیر مرضی حق تعالی قرار

بگیرد...

هر چند کسی نخواند و کسی را حرفهای من به مذاق خوش

نیاید...

اگر فقط شما بخوانی هم برایم کفایت خواهد کرد...

عمه جان یاری ام کن حق مطلب را ادا نمایم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:8  توسط   | 

در خیمه سبز قشنگت نشسته ای و ما را نگاه میکنی

و خوب میدانی دلهایمان باز طوفانی و گرفته است...

...این حدیث هدیه دلتنگی غروب جمعه...

شاهنشاه عالم خلقت اعلیحضرت ملک هستی

      مهدی اعظم  ارواحنا له الفداه

              میفرمایند.... :

هر یک از شما باید به آنچه که او را به دوستی ما

نزدیک میسازد عمل کند و از آنچه که خوشایند ما

نبوده و خشم ما در آن است دوری گزیند زیرا خداوند

بطور ناگهانی انسان را میگیرد در وقتی که توبه برایش

سودی نداردو پشیمانی او را از کیفر ما بخاطر گناهش

نجات نمیدهد.....

بحارالانوار ج ۵۳ ص۱۷۵

....غروب نزدیک میشود و من هنوز تو را چشم در راهم....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 18:23  توسط   | 

سوم خرداد حماسه و مناسبت و اتفاق نیست... 

بی یاد و نام حسین بن علی هیچ زمینی کربلا نیست و هیچ روزگاری عاشورا نخواهد بود 

عزیزی که روزگار عاشورایی خونین شهر را درک کرده بو دیشب برایم چیزی را تعریف کرد

که تصمیم گرفتم پست امشب را برای عاشورای فردا بنویسم.میگفت                               

خیلی اصرار کردم تا راضی شدند مرا با چهارده سن اعزام کنند مادر را بردم آنقدر اصرار کرد

تا راضی شدند                                                                                                                

...خدا توفیق بودن در خونین روزگار خرمشهر را بهم داد...اون روز سخت که اوج محاصره   

خرمشهر بود جنازه شهدا را که روی هم گذاشته بودیم هر طرف تلی از پیکرهای شهدا .....

می گفت :

یکی از این عزیزان هنوز نیمه جانی داشت آب میخواست صدای ناله های خفیفش را

می شنیدم ...به هر طرف زدم تا زیر باران تیر و ترکش آبی بجویم و ببرم...

آب را که پیدا کردم رفتم طرفش...تلی از جنازه شهدا در چند قدمی شده بود سنگر و خاکریز

ما ...دیدم تمام کرده انگار چون دیگر ناله نمیکرد...

کشیدمش رو زمین تا پناه بگیریم ...

صورتشو که برگردوندم دیدم برادرمه...

هنوز از شوک این تصویر خارج نشده چشمم افتاد به جنازه پسر دایی ام که تکه تکه روی

زمین افتاده بود ...

...دیشب اینها را می گفت و گریه میکرد...

می گفت :

خرمشهر برای ما کربلاست و فردا روزی عاشورا...

توی دلم گفتم :

چه زود فریفته دنیا شدیم و همه اینها که تو گفتی فراموش کردیم چه 

زود خوابیدیم و غفلت سر تا پای دلهایمان را فرا گرفت...                        

یاد فاتحان اول و ثانی خرمشهر احمد متوسلیان و محمد علی جهان آرا ...چه زود غبار غفلت

گرفت...

لعنت بر من اگر دمی نگاههای عجیب و خدایی جهان آرا را فراموش کنم لعنت بر من اگر پا

روی خون...نه...دل شهدا بگذارم...

 مرگ بر قلم من اگر شهدا را فراموش کند

 چه زود تبلیغات سامسونگ و ال جی و ...بر روی عکسهای شهدا سایه انداخت

چه زود رسم و سنت اعتکاف بر سر مزار شهدا یادمان رفت

چه زود لبخندهای خدایی همت را فراموش کردیم

هی تکرار نکن یادش یادش یادش ...اگر مردی بگو چطور میتوان مثل آنها بود ؟

من می شکنم دستی را اگر چه دست خودم باشد اگر بخواهد چیزی بنویسد که حسین

فهمیده و منطق زیبایش را زیر سوال ببرد  من می پرستم مردی را که بیست و چند سال پیش

از فرط عشق الله گفت :

اینها که شما می پرستید آلهه هایی اند...از الهه ها خارج شوید تا الله را دریابید

من همه درسی را که در مکتب حوزه و دین یاد گرفته ام همه درسی را که در دانشگاه

خوانده ام همه روزگارم را ...در برابر  یک لحظه جهاد و شب بیداری و عبادت و رزم آن نوجوان

سیزده ساله هیچ می بینم...

من بچه حوزه و دانشگاهم اما هنوز خودم را مدیون مردی میدانم که نامش همت بود ولی

در عمل معنای همت بود ...من کارت بسیج ندارم چفیه نمی اندازم انگشتر عقیق بدست

ندارم ...ولی می شکنم قلمی را که بخواهد از همت و باکری و متوسلیان و ...بد بنویسد

من شهید داده نیستم ولی خرد میکنم پایی را که بخواهد روی مزار شهید خون بجامانده اش

را ندیده بگیرد و به مادر شهیدی چپ نگاه کند...

من دکتر این مملکتم از اصحاب قلم این جامعه ام اما اگر بخواهم شبی یا

روزی نگاه حسرتبار پدر شهیدی را فراموش کنم یک خود باخته بیشتر 

نیستم   ...

پست امشب را نوشتم برای خودم تا یادم بماند هنوز طفیلی خون و وجود 

حی شهدا هستم ...

های محسن تو اگر روزی شهدا را فراموش کردی یک تفاله بیشتر نیستی

که برای اغیار قلم بزنی...هر چه باشی هر چه هستی فقط به برکت این

خونهاست...

های محسن و محسن ها ...مبادا حرمت رقیه های شهدا را روزی بشکنی

مبادا روزی غیرت همت و جهان آرا و باکری ...

مبادا روزی فکر کنی کسی هستی

تو هیچ چیز نیستی جز آنکه به طفیلی وجود شهدا نفسی در دولت کریمه

خمینی بکشی و خدمت کنی...

بشکند قلم و دستم اگر روزی برای شما نباشد ...آی سربازان حسین ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:32  توسط   | 

امروز يك حديث خواندم خيلي حالم گرفته شد

...امام حسين عليه السلام ميفرمايند:

...خشم خدا بر يهود آنگاه شدت گرفت كه براي او

فرزندي قرار دادند و خشمش بر نصاري زماني شدت يافت

كه براي او قائل به خدايان سه گانه شدند و غضبش بر

مجوس آنگاه سخت شد كه به جاي او آفتاب و ماه را

پرستيدند و خشمش بر قوم ديگري آنگاه شدت يافت كه

بر كشتن پسر دختر پيامبرشان هماهنگ گرديدند...

لهوف ص۴۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:19  توسط   | 

یک زمان ...کتاب آقای شوشتری را که میخواندم گفتم:

در دنیا تنها وجود مقدس و ذیجود الله تعالی است که میماند ...و وجود مقدس و نازنین ابی عبدالله به واسطه

ثارللهی اش...

هر چند که همه خوب میدانیم  حسین در نقطه ای بالاتر از خون خدا بودن به الله پیوست.

...اما امروز یک چیز دیگر میگویم ...

زینب کبری وجودی است که حسین در منظر و مرعی او ثارلله گشت

زینب شاهد است برای شهید اول و ثانی...

برای الله و حسین...

...چقدر دوست دارم باز کنم و بنویسم که چه از این مطالب در ذهن و اندیشه ام جریان دارد...

اما دل نگران آنم که متهم به کفر گویی شوم...

هر چند هر چه در دل و اندیشه دارم منطبق بر احادیث و روایات است...

اما ...

عمه جانم. یک روز همه آنچه در دل برای شما دارم را قلمی خواهم نمود تا فریاد کنم این آتش مهر شما را

...یک سوال...؟

هیچ فکر کرده اید امروز هر چه به غروب نزدیکتر می شدیم اشکهای حسین بن علی دیدنی تر میشد ؟

غروب نزدیک میشد و زینب در آغوش برادر و زیر سیلاب اشکهایی که بر گونه های لطیف و کودکانه اش

فرو میریخت آرام آرام آماده رسیدن طوفانهایی میشد که در راه بود...

آخ عمه جانم....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 18:50  توسط   | 

آفتاب روشن ترين شهر خدا امروز مي درخشد...

به خدا سوگند زينب كبري دست خدا در آستين ثارلله بود كه بر آمد

و خانمان ظلم را از پايه ويران نمود...

تجلي خداوند بود كه خوش درخشيد...

مخزن اسرار الهي بود كه بر قلب عاشورا سكينه بخشيد...

تماميت وجودي نبي مكرم بود كه در ظهر داغ و شرجي و بلا خيز

كربلا قيامت كرد...

زينب كبري نبود كه در آيينه حسين تجلي كند بلكه اين خدا بود كه

در خون حسين از فرياد زينب متجلي گشت...

فريادي كه مرد نماهاي كوفه را رسوا كرد

كاخ سبز يزيد را بر سرش ويران نمود

مردم از دين برگشته و فريب خورده را متنبه ساخت

و عالم را براي هميشه با يك حقيقت تاريخي بنام  الله مواجه كرد...

...مي خواستم خود عقيله بني آدم و عالم رخصت بدهد بعد 

بنويسم ...ولي نشد...آتشي كه از محبت زينب در دلم شعله

مي كشد صبرم را مي گيرد و به نوشتن وادارم ميكند...

بايد نوشت از آن فرياد كه ثارالله را منقلب نمود تا بر فراز ني

بگريد و مجلس شوم يزيد را بهم بريزد و طوفان بپا كند...

بايد نوشت از آن نعره حيدري كه علي را براي اهل عالم تداعي نمود

بايد نوشت از زني كه مردانگي اش مردنماهاي شام را به زانو در

آورد...

با عنايات حق تعالي در اين وبلاگ سطر به سطر اين وقايع و اتفاقات

و حوادث و نقل مقاتل را خواهم نوشت...

آنقدر خواهم نوشت كه مقامات عمه جانم را بقدر وسع اندكم درك

كنم...

آنقدر خواهم نوشت كه بالاخره بتوانم بفهمم زينب كه بود كه هزار

سال است كه صاحب الزمان را داغدار غمهاي بزرگش كرده است

...از رازهاي جگر سوز زينب خواهم نوشت...

...خدايا كمكم كن تا شرمنده درسهايي كه عمري است لابلاي كتابها

و روايات و آيات و احاديث ميخوانم نشوم...

خدايا كمكم كن زينب را آنگونه كه شايسته شناختن اوست

بشناسم و بشناسانم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:25  توسط   |