تبليغاتX
معلم
 

"من احساس خطر ميكنم "

 

 

سالها قبل بر سر ادعاي كذب حسين علي بها و محمد با ب جميع شيعيان و فرق سني

اجتماع كرده و مرجعيت زمان ( چه شيعه چه سني ) براي وي حكم ارتداد صادر كردند

…قضاياي مفصلي دارد كه تقريبا همه مسلمانان اعم از شيعه يا سني به آنها واقفيم …

مطلبي را كه ميخواهم بنويسم و دليل بزرگي بر غربت حضرت وليعصر ارواحنا فداه

مي باشد و دلم را آتش ميزند بيشتر خطاب به جماعت شيعه است …

در قضيه ادعاي كذب محمد باب و حسين بها اگر نمي بود حركت تند و اقدام بجاي جماعت

مسلمين از دين جز نامي باقي نمي ماند حال چگونه شده و غيرت اين جماعت شيعه كجا

رفته كه اعتقاداتشان بدست روحاني نمايي به سخره گرفته شود و جاي اينكه اقدام بجايي

در مقابل آن بكنند ته مانده اعتقادات خود را هم از دست بدهند …

و صدا و سيماي ما تو گويي كه دارد يك فيلم سينمائي كمدي پخش ميكند …

كه مجري آن برگردد و بگويد : و آن روي سكه ، درآمدي كه اين مرد كسب نموده …

يك ديوانه روحاني نما دين و اعتقادات شيعه را به سخره گرفته و بازيچه نموده است آنوقت

حرف از درآمدي است كه وي كسب نموده است …

آيا اين چهره اين كار اين حركت و اين جريا ن جز آن است كه اعتقادات حقه شيعه به مرز

توهم كشيده شود و جمعيت مسلمان لا سيما جماعت شيعه نه تنها اقدامي نكنند بلكه در برابر

آن سكوت نمايند…نه تنها سكوت كنند بلكه ته مانده اعتقادات خويش را هم از دست بدهند

و كارشان بجايي برسد كه علنا حقيقت بزرگ عالم مهدي صاحب الزمان ارواحنا له الفداه

را افسانه بخوانند …

بله صدا و سيما بايد آگاهي دهد اما چطوري ؟

دو ساعت بحث كارشناسانه بگذارد و از مرجعيت محترم دعوت نمايد تا جميع شبهات را

پاسخ دهد كه ديگر به خاطر ادعاي دروغين يك شياد كه نه كلاهبرداري از اموال كه از دين

مردم ميكند …روحانيتي كه پشتوانه يك نظام بيست و هشت ساله و يك انقلاب به اين عظمت

ميباشد زير سوال نرود …

و بعد براي اينكه دل محبين اهلبيت عليهم السلام آرام شود دستور قضائي صادر كند تا در

ملا عام حكم براي اين دزد دين و اعتقادات مردم صادر شود …

مگر دين بازيچه است كه از كنار چنين اتفاقاتي براحتي بتوان گذشت ؟

حضرت امام در جواب كساني كه شبهه هايي پيرامون عزاداري سيدالشهدا مطرح كرده بودند

و در واقع جدل كرده بودند آنچنان محكم و با ابهت ايستاد و فرمود غلط كرده اند كه گفته اند

عزاداري نباشد عزاداري نباشد انقلاب هم نيست …همه اين انقلاب و اين نظام به بركت

مجالس عزاداري سيد الشهداست …

يا در قضيه سلمان رشدي آنچنان با قاطعيت حكم ارتداد صادر كردند كه هنوز هم سلمان

رشدي ملعون از ترس حكم امام و اقدام مسلمين در كشورهاي مسلمان نميتواند ظاهر و

حاضر گردد…

هنوز هم روحانيت پشتوانه دين ماست …

هنوز هم روحانيت در صدر است …

هنوز هم روحانيت بايد پاسخگوي شبهات باشد …

اينكه آقا با ديدن يك عروسك خيمه شب بازي كه هيچ فرقي با محمد باب و حسين بها ندارد

جميع اعتقادات خود را از دست بدهيم واقعا غير معقول و خنده دار به نظرميرسد …

خوب …از كجا بفهميم كه چه كسي راست ميگويد ؟

اينكه ديگر كاملا واضح است …

به ما از اول راه را نشان داده اند هر كه حرف اهلبيت عليهم السلام را گفت كه مورد وثوق

است و قابل اعتماد چنانچه آقا وليعصر عج الله خودشان فرموده اند در دوران غيبت به

راويان حديث ما رجوع كنيد …

خيلي خنده دار است ...ميگويند اين ملعون هم حرف اهلبيت را ميزد !

آقا كجاي اينكه گفته من با حضرت ارتباط دارم حرف اهلبيت است ؟

مگر اين خود سخن امام نيست كه فرموده : در دوران غيبت هر كس چنين ادعايي كند

كذاب و ملعون است ؟

ميدانيد اشكال كار كجاست ؟

عيب از خودمان است اگر به اندازه خوراك وپوشاك وتفريحمان به دين اهميت ميداديم كارمان

به اينجا نمي كشيد …شما چرا باور كرديد حرف اين ملعون را ؟

ساده باور بوديم و احساسات پاك داشتيم !!!

نخير آقا ، خودمان را فريب ندهيم اگر يك هزارم اين مبلغ كه براي خوردن و تفريحمان خرج

مي كنيم براي مطالعه احاديث اهلبيت خرج ميكرديم گرفتار چنين ابتلائاتي نمي شديم

اين مرد هر چقدر هم در منظر شما مومن و متقي بود ! از امام مومن تر داريم ؟

اگر كسي لايق اين عناوين و القاب بود آيا شايسته تر از او داشتيم ؟

يكبار حتي يكبار هم نشد كه حضرتش چنين ادعايي بكنند هر چه به گفتارشان رجوع كنيم

ميبينيم حرف خدا و محمد و آل محمد صلي الله عليه و آله بود …

مشكل اينجاست كه همه صوري ايمان آورده ايم و معرفتي به دين و اعتقادات خود نداريم

چگونه است كه براي رفتن به يك مسافرت تفريحي تا دو ماه برنامه ريزي ميكنيم و زحمت

و تلاش …كه چه ؟

اما براي دين خود آنهمه ارزش قائل نيستيم كه يكبار هزينه كنيم و يك دور كتاب اصول كافي

را بحارالانوار را بخوانيم و با نطق و بيان و گفتار و مرام و مكتب اهلبيت عليهم السلام

آشنايي پيدا كنيم ؟

كه ديگر هر ادعايي را نپذيريم و حالا جاي اينكه نادم ازاين بي معرفتي خود به اهلبيت عليهم

السلام باشيم روحانيت را زير سوال ببريم !

آقا اين جريان سازي است دقيقا مثل جريان بابيت و بهائيت …

عده اي ميگويند سكوت …خوب اگر بناي بر سكوت بود چرا اصلا انعكاس داديد ؟

حالا كه داديد جواب شبهات مردم را بدهيد خوب…

ميگويند بروش اميرالمومنين

علي در برابر حق خودش سكوت كرد نه حق نبي مكرم نه حق خدا نه حق قوانين شريعت

و تاريخ گواه گويايي است كه بارها و بارها حضرت علي عليه السلام كه از حق مسلم

خود براي مصلحت دين و شريعت گذشت در برابر بدعتها و انحرافاتي كه براي دين و

احكام بوجود آوردند كوتاه نيامد و محكم ايستاد …

اصلا اين جريان روحاني نماهايي كه طي اين سالها بوجود آمد بايد از طرف حضرات

مراجع و با دست تدبير و عنايتشان به سمت درست هدايت ميشد و يك روشن گري علني

صورت ميگرفت تا الان جريانهاي اين چنين نخواهند با يك فوت روشنايي خورشيد را از

بين ببرند …

كجاي اين اتفاق كمتر از جريان بابيت و بهائيت است ؟

كجاي اين اتفاق كمتر از حركت موهن سلمان رشدي ملعون است ؟

والله كه مي بايد دست و پاي چنين كسي را در ملا عام بريد تا ديگر شاهد چنين اتفاقات

دردناك و تاسف باري نباشيم …

اينهمه در صدر اين انقلاب روحانيت پيشرو بود اينهمه خونها كه بر سر راه حقانيت اين

مكتب داده شد حالا ميبايست در برابر چنين عناصري شدت عمل داشت…

مردم ما يك غفلت بزرگ بعد از انقلاب داشتند كه اين غفلت متوجه روحانيت هم ميشود كه

روشن گري نكردند …كه منابر ما مي بايد سياست اهلبيت را مي آموخت و مي بايد هشياري

آن بيداري مدنظر امام امت را مي آموخت و مي بايد منافق شناسي را جزو برنامه هاي خويش

قرار ميداد و …

كه ديگر چنين عنصر فسادي از سطح حوزه برنمي خاست كه اينگونه اعتقادات شيعه را و

حتي اعتقادات مسلمين را به بازي بگيرد …

كه البته من اعتقاد راسخ دارم اين عنصر شيطاني نه تنها از سطح حوزه برنخواسته بلكه يك عنصر

خود فروخته بيشتر نيست كه دقيقا مثل باب و بها تعليم ديده كه اعتقادات مسلمين را هدف

بگيرد منتهي چون دشمنان اين نظام و انقلاب واقفند روحانيت نقش كليدي در طول اين سالها

در انقلاب و دفاع مقدس و سياست و ديانت اين جامعه داشته …از اين طريق وارد شده اند

كه چهره روحانيت را خراب كنند كه وجهه روحانيت را مخدوش كنند…

تازه ادعاي سيادت هم دارد…

حد غربت صاحب الزمان را ببينيد .

والله والله والله اگر كه فاطمه زهرا سلام الله عليها مي بود خود حكم ارتداد و فتوايي را كه

خميني بزرگ به سلمان رشدي داد به اين كافر ملحد ميداد …

چه سيادتي ؟

همه حرف حقير هم اين است …اينكه مراجع ميفرمايند هشيار باشيد ايكاش روشنگري بيشتري

بكنند …چگونه هشيار باشند ؟

ازفردا كه ماه رمضان و شبهاي احياست از ترس اينكه اغفال چنين روحاني نماهايي نشويم

مسجد هم نرويم ؟؟؟!!!

خوب روشنگري كنيد …فتوا بدهيد …

آقا هر كسي حرف و گفتاري غير همين احاديث و كلمات وارده در كتب حديثي شيعه گفت طردش كنيد …ما كه ملا نيستيم كتاب حديث بخوانيم !!!

بله تمام بدبختي ما هم اينجاست كه اينهمه احاديث زيبا و عميق و با معرفت طرد شده حتي

قرآن را هم تبعيد كرده ايم به ماه رمضانها …

اينهمه صادق آل الله ميفرمودند :

" تفقه در دين بيابيد"... مسري ترين و خطرناك ترين بيماري روحي را طبابت ميكنند…

اصلا همه، كتاب حديث نخوانيم هم در هر محله و شهري چند تا باسواد كه پيدا ميشوند هر از

گاهي دو سه تا حديث از اهلبيت عليهم السلام بخوانند …

آقا كجاي اين كتابها نوشته هر سيدي پيدا شد كه قيافه زيبايي داشته باشد نماينده امام زمان

است ؟

والله شبهه هم باشد شبهه خيلي خنده داري است …

اما

اما

امـــــــــــــــــــــــــــا …

در عين خنده دار بودن گريه هم دارد …

خطر خطر خطر …

بايد خيلي جدي تر به مسئله نگاه كرد

خواهران و برادران شيعه و حتي سني با بي تفاوتي به چنين اتفاقاتي كم كم مسئله مهدويت

و حتي حقيقت نبي  مكرم اسلام صلي الله عليه و آله زير سوال ميرود و كم كم تبديل به مشتي

شبهات و افسانه ها و …توهمات خواهد شد …

امروز ميتوانيم با هوشياري و تيزبيني و تفقه ديني  جواب دو سه شبهه را بدهيم اما اگر كوتاهي كنيم فردا و پس فرداها بايد با هزاران شبهه بي اساس شيطاني مواجه شويم …

من حقير كوچكتر از آني هستم كه اظهار نظري بكنم اما اين روزها زياد به ياد آن سخنراني

معروف حضرت امام روحي فداه مي افتم كه فرياد مي كشيد :

علماي اسلام من اعلام خطر ميكنم

مراجع اسلام  من اعلام  خطر ميكنم

قم من اعلام خطر ميكنم

تبريز اصفهان من اعلام خطرميكنم...

…حالا حقير هم در حد درك و فهم كم خودم عاجزانه از حضرات مراجع درخواست

ميكنم كمي بيشتر به اين مسئله عنايت كنند…

و به عنوان فدايي مقام عظمي ولايت درخواست ميكنم آقا روحي لك الفدا من احساس خطر

ميكنم من احساس خطر ميكنم … والسلام عليكم…كمترين بنده از بندگان دربارالهي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 2:53  توسط   | 

 

و اما سر الاسرار عطش...

شايد خيلي ها بگويند كه شب عيد مبعث چه جاي نوشتن از كربلا ؟....اما خواهم گفت ...

 

صاحب اختيار آب ...عذري باقي نگذاشت !

 

دشمن تصميم خود را براي اجراي هدف شومش گرفته بود و مي خواست آب را ببندد و آنقدر محاصره را

ادامه دهد تا حضرت تسليم شود .

در مقابل اين اقدام بايد اتمام حجتي بزرگ صورت مي گرفت تا لشگر دشمن متوجه شدت قساوت خود باشد .

از سوي ديگر آنانكه در كربلا حضور نداشتند و بعدها خبر آن را مي شنيدند – چه در زمان حادثه و چه در

آينده هاي تاريخ – بايد محكوميت لشگر كفر را مي دانستند .

اين اتمام حجت عظيم به چند صورت انجام گرفت و خود حضرت و بني هاشم و اصحاب حضرت هر يك بنحوي اين مهم را در برابر دشمن بازگو كردند .

آنان گاهي در برابر لشگر دشمن اتمام حجت مي نمودند . و گاهي مستقيما با عمر سعد صحبت ميكردند . گاهي

حضرت به يكي از ياران دستور مي دادند براي اتمام حجت برود و گاهي اصحاب از حضرت در اين باره اجازه مي گرفتند .

مطالبي كه به دشمن گفته ميشد آينده ساز تاريخ بود و زواياي ناگفته اي از اين ظلم پر شقاوت را روشن مي ساخت . گاهي حضرت مي فرمود :

اگر نمي خواهيد من باز ميگردم چرا آب را منع مي كنيد ؟!

گاهي اصحاب مي گفتند :

 

پسر پيامبر را تشنه نگاه داشتن و ادعاي مسلماني ؟

 

گاهي ميفرمودند :

مهماني را كه خود دعوت كرده ايد اينطور در محاصره تشنگي در آورده ايد ؟!

گاهي هم تشنگي روز قيامت را متذكر ميشدند .

عكس العملهاي دشمن در اين باره عجيب بود . گاهي سكوت مي نمودند و گاهي گريه ميكردند و گاهي عده اي

توبه ميكردند و به لشگر امام حسين عليه السلام ملحق ميشدند يا فرار ميكردند .

اگر اين اتمام حجتها نبود شايد تاريخ بدست دروغ سازان بني اميه تحريف ميشد و نسلهاي بعد قادر به قضاوت

صحيح نبودند و مظلوميت حضرت جهاني نمي گرديد .

 

اتمام حجت بزرگ ...آب !؟

 

مطرح كردن مسئله آب ازسوي امام حسين عليه السلام دو جهت را در بر مي گرفت :

از يك سو به آنان ثابت ميكرد كه منع آب در آن شرايط خاص جفاست زيرا هيچ تاثيري در نتيجه اين جنگ

ندارد . براي سي هزار نفر در برابر هفتاد و دو نفر احتمال شكستي نيست چرا كه اين عده كم در محاصره آنان بودند .

از سوي ديگر امام حسين عليه السلام براي نجات آنان از جهنم راههايي مطرح كردند تا خود را از قتل آن

حضرت برهانند و يا لا اقل جرم خود را تخفيف دهند كه اگر حضرت شهيد هم شوند با لب تشنه نباشد .

امام حسين عليه السلام بعنوان اتمام حجت سه راه را به عمر سعد پيشنهاد كردند :

اول : بازگشت به مدينه

دوم : رفتن به يكي از مرزها

عمر سعد هيچكدام از دو مورد را قبول نكرد . لذا حضرت پيشنهاد سوم را كه شكننده ترين اتمام حجت بود

مطرح كردند و فرمودند :

از تشنگي جگرم پوسيده و جمع شده است ! جرعه آبي به من دهيد .

 

قطره آبي به من ده ظالم

                             در قيامت من كوثري دارم

                                                             آب از بهر خود نمي خواهم

                                        تشنه در خیمه دختري دارم !

 

عمر سعد باز هم جواب منفي داد . بدين صورت محكوميت او و لشگرش نزد خودشان و هر كس كه اين داستان را در طول تاريخ بخواند ثابت شد و هيچ عذري براي تشنه نگه داشتن

 

پسر پيامبر باقي نماند .

 

مسلماني ....و منع آب !؟

 

امام حسين عليه السلام براي اينكه آخرين اتمام حجتها را نمايد نمايندگاني را مستقيما براي گفتگو با عمر سعد فرستاد و در چندين نوبت حجت را بر او تمام كرد .

حضرت يكي از ياران خود بنام انيس كاهلي را صدا زد و فرمود :

برو با عمر سعد درباره آب صحبت كن شايد اثري بخشيد .

انيس داخل خيمه عمر سعد شد ولي سلام نكرد ! عمر سعد پرسيد :

چرا سلام نكردي ؟

آيا مرا مسلمان ندانستي ؟

انيس در جواب گفت :

" عجب مسلماني ! آب فرات بالا و پايين ميرود و درندگان بيابان نيز از آن مي نوشند و تو قطره اي از آن

به خاندان پيامبر نمي دهي تا از تشنگي بميرند و مي گوئي من ايمان به خدا و رسولش دارم !؟ اي دشمن

خدا تو دروغ مي گوئي " ...

عمر سعد در مقابل اين مطالب بايد پاسخي حاضر ميكرد و لا اقل از اين اقدام خود دفاع ميكرد . ولي اينكه

كسي مسلمان باشد و فرزندان پيامبرش را در حد شديد تشنگي كه مشرف به

 

 مرگ باشند نگاه دارد مسخره كردن اسلام خويش است .

عمر سعد با شنيدن سخنان انيس سرش را از خجالت پائين انداخته بود و هيچ پاسخي براي گفتن پيدا نميكرد

و بيهوده با چوب دستي بر زمين خط مي كشيد .

اين اتمام حجتي ديگر براي صفحات تاريخ شد كه آيندگان نگويند شايد كار عمر سعد علتي داشته و بازگو

نشده است .

 

آبي كه

        خار و خس همه

                           سيراب از آن شدند

                                                  آيا چرا

                                                          به آل پيمبر

 

                                                                       حرام بود ؟!

 

اهل بيت ...از عطش پژمردند !

اگر چه يكبار اتمام حجت كافي بود ولي تشنگي در حد شكننده اي بود و ايجاب ميكرد اتمام حجت توسط

افراد مختلفي تكرار شود تا دشمن محكوميت خود را احساس كند .

برير – يكي از زاهدترين اصحاب امام حسين عليه السلام – گفت :

يا بن رسول الله آيا اجازه مي دهي به خيمه عمر سعد بروم و او را موعظه كنم ؟

حضرت اجازه داد .

برير وارد خيمه عمر سعد شد و سلام نكرد !؟

عمر سعد با ناراحتي گفت :

برير مگر مرا مسلمان نمي داني ؟ من بخدا و رسولش ايمان دارم !!!

برير گفت :

اگر تو مسلمان بودي و خدا و پيامبرش را قبول داشتي اهل و خاندان او را نمي

 

كشتي و به اسارت

نمي گرفتي . اي عمر سعد اين آب فرات است كه مي درخشد و هر بيننده اي را بخود مجذوب ميكند

و درندگان بيابان نيز از آن ميخورند . اين حسين نوه همان پيامبر است و

 

اهل و خاندانش از عطش

پژمرده اند و تو بين آنان و آب حائل شده اي . از طرف ديگر ميگوئي من بخدا و رسولش ايمان دارم !؟

كلام برير حد اعلاي بيرحمي عمر سعد را به رخ او كشيد و اززبان شخصيتي بزرگ – كه هم از نظر سن

حدود نود سال داشت و هم اززاهدان مورد اعتماد مردم بود – محكوميت او را ثابت كرد .

عمر سعد سرش را به زير انداخت و گفت :

اي برير هر چه گفتي درست است و من ميدانم هر كس با اين خاندان جنگ كند اهل جهنم است اما ملك ري

را چه كنم ؟؟؟!!! اما ملك ري را چه كنم ؟ اما ملك ري را چه كنم ؟؟؟

 

من حسينم ...منع آب از مثل من ؟!

 

اتمام حجت امام حسين عليه السلام دو نتيجه بزرگ داشت :

نشان دادن حجت خود و اثبات بي منطق بودن دشمن

حضرت از يك سو با معرفي كامل خود به آنان ثابت كرد كه اين جنايت را در حق چه كسي روا ميدارند

و از سوي ديگر با پرسش درباره اينكه براي قتل من چه دليلي داريد و ياسخي كه آنان دادند ثابت كرد كه

هيچ عذري براي اين كار ندارند .

اين در حالي بود كه عمر سعد از نظر آب بر امام حسين عليه السلام بسيار سخت گرفته بود . امام حسين

عليه السلام مقابل لشگر عمر سعد به شمشير تكيه داد و با صداي بلند – با شمردن مناقبش – خود را براي لشگر معرفي كرد و از آنان اقرار گرفت .

بعد ازاين اقرارها حضرت فرمود :

به چه بهانه اي مرا مي كشيد ؟

جواب دادند :

ما تمام اين مطالب را مي دانيم ولي تو را رها نمي كنيم تا از عطش مرگ را بچشي !

اين اتمام حجت كه به تشنگي زنان و كودكان مربوط ميشد باعث انقلاب حال آنان شد . بعد از خطبه حضرت

و جواب مردم صداي اهل خيام به گريه بلند شد تا حدي كه امام حسين عليه السلام برادر و پسرش را به

خيمه ها فرستاد تا آنان را آرام كنند .

                                  

                           داني كه چرا فرات گل آلوده رود

    

                   از بس كه شنيده ست العطش طفل حسين

 

كودكان از تشنگي ...به مرگ مي نگرند !

 

در آخرين ساعاتي كه همه اصحاب شهيد شده و امام حسين عليه السلام با برادرش حضرت ابوالفضل تنها

مانده بودند نوبت اتمام حجت آن حضرت شد .

شدت تشنگي به حدي بود كه هر كس خود را موظف به اقدامي درباره آن مي دانست و با آنكه نمي خواستند

در مقابل دشمن چيزي طلب كنند وقتي منظره عطش كودكان را مي ديدند بي اختيار دنبال راهي مي گشتند

كه قطره آبي براي آنان بياورند .

حضرت عباس به وسط ميدان آمد و فرياد زد :

 

اي پسر سعد اين حسين پسر دختر پيامبر است كه اصحاب او را كشتيد و او مانند

 

اسير در محاصره

شماست و قلب او و اهل و عيالش از تشنگي آتش گرفته است . اگر شما را جرعه اي از آب فرات كه مانند

دريا ميرود به اينان بدهيد آيا چيزي از آن كم ميشود ؟ اطفال حسين از شدت تشنگي و عطش به مرگ مي نگرند كه بسوي آنان مي آيد . اي قوم حسين به شما مي گويد : مرا رها كنيد تا بسوي ديگري بروم ...

 

تو ...ساقي بهشتي ...و كوثر ...بدست توست

                                    

                                                      وين كودكان زار تو ....از تشنگي تلف ؟!

 

حضرت ميخواست بفرمايد :

وقتي اطفال در محاصره شما هستند چرا بايد سوء استفاده كنيد و آنها را تشنه نگه داريد . همچنين آب در

جايي نيست كه محدود باشد بلكه در كنار دريايي از آب هستيم كه هر قدر از آن براشته شود چيزي كم

نميشود .

تاثير سخنان حضرت بسيار عجيب بود چرا كه عده اي با شنيدن سخنان حضرت از شدت عطش امام حسين

عليه السلام و كودكانش گريه كردند .

بعد از اتمام حجت حضرت ‍‍‍، شمر با شبث بن ربعي به وسط ميدان آمدند و گفتند :

اي عباس به برادرت بگو : اگر تمام آبهاي روي زمين در اختيار ما بود به شما آب نمي داديم تا وارد قصر

يزيد شويد !

حضرت عباس جوابي به آنان نداد و فقط  به تبسمي اكتفا كرد . سپس نزد امام حسين عليه السلام برگشت و

حرفهاي آن دو خبيث را براي آن حضرت گفت . امام حسين عليه السلام با شنيدن گفته هاي آنان چنان گريه

كرد كه قطرات اشك بر لباس حضرت مي چكيد .

 

عترت محمد كجا ...و تشنگي ؟!

 

اتمام حجتها در برابر دشمن با دليلهاي محكم ذكر ميشد تا محكوميت آنان ثابت شود .

اگر مي گفتند :

تسليم شو تا از تشنگي راحت شوي ...حضرت اين پاسخ را داشت كه آمدن من بخاطر نامه هاي شماست

و اكنون كه از سخن خود بازگشته ايد بسوي ديگري ميروم .

امام حسين عليه السلام به بريرفرمود :

با اين لشگر صحبت كن ، شايد دلشان براي كودكان تشنه آل محمد منقلب شود .

 

برير مقابل لشگر عمر سعد ايستاد و فرياد زد :

 

اي قوم از خدا بترسيد كه يادگار پيامبر و اهل و عيالش را تشنه در محاصره خود

 

نگاه داشته ايد !

بيائيد و هر چه داريد به پاي اينان بريزيد !؟ شما ميخواهيد با عترت محمد چه كنيد ؟

 

                        از تشنگي

                                    سفينه آل رسول را

 

 

                                                           از خاك و خون

                                                                             به لجه طوفان

                                                                                             فكنده ايد ؟

آنان پاسخي جز اين نداشتند كه ما از ابن زياد دستور مي گيريم و او هر چه دستور دهد انجام خواهيم داد .

برير گفت :

آيا نميگذاريد بجاي خود بازگردند ؟ آيا به همين زودي نامه هايتان را فراموش كرديد ؟ شما كه حسين را از

راه دور دعوت كرده ايد ، ميخواهيد او را بكشيد ؟ بايد همه وجودتان را بپاي اينان بريزيد . آيا اينك كه پيش شما آمده اند مي خواهيد آنان را به ابن زياد تسليم كنيد ؟ بعد از محمد

 

 با آل او چه بد رفتاري كرديد ! خدا

شما را در روز قيامت تشنه نگاه دارد ...

مجلس عباسيه اي در محرم انشاالله اگر زنده باشيم خواهيم داشت اما مجلس امشب را به خواست يكي از

بچه ها منور و متبرك بنام نامي ابوالفضل العباس نمودم انشاالله كه مقبول عمه جان واقع گردد...

خيمه از ياران نام آور تهي ست                       نوبتش ديگر بر آن سرو سهي ست

او علمدار است و سقايي دليـــــر                  خون حيدر در رگ آن نره شيــــــــــــر

چون فغان العطش تابش بريـــــد                      بي امان او سوي آقايــــــــــش دويد

گفت آقا بچه هایت تشنــــــــــه اند                      سوز و گرما در جگرها هشتــــــه اند

گفت و ناليــــد تا قرار ازدست رفت                    مشك خالي تيغ كين را بست رفـــــــت

روبرويش عالمي دريـــــــــاي آب                    تشنه از سقـــــــــــــــاي ما ، آن مه لقا

كف درون موج آن دريا فــــــــــرو                   ناگهانش روي مولا روبــــــــــــــــــرو

اين حسين عطشان ميان خيمه هاست                 خود بگو نوشيدن آبت رواســــــــــت ؟

مشتش آبش را به دريا هديـــــــه داد                  مشك خود را پر نمود و ره فتــــــــــــــاد

اذن جنگيدن حسين بر او نــــــــداد                    زين سبب آرام او در ره فتــــــــــــــــــاد

دست چپ مشكي و بر دوشش لـــوا                   ميرود تا خيمــــــــــــــه ها سقاي مــــــا

كوفيان تيغ از نيام پرداختنــــــــــــد                   جانب سقاي عطشان تاختـــــــــــــــــــــند

شير غران از نيـــــــــام تيغش كشيد                   نعره زن تا اينكه بر دشمن رسيــــــــــــد

عاقبت سقاي عطشان خستـــــــه شد                   راه خيمه روبرويـــــــــش بسته شــــــــد

تيغ دشمن دست چپ را قطع كـــــرد                  ....

....

....

ضرب ديگر دست ديگر هم فتــــاد                     بر دل مولاي مردان غم فتــــــــــــاد

صد هزاران روبرويش در كمين                       بر سرش دارد عمود آهنيـــــــــــــــن

يا حسين ادرك اخاك يا حسيــــــــن                    اين علمدار است با شور عين و شيـــن

چون كه فرياد برادر را شنيــــــــد                     بي امان بر نعش آن سقا رسيــــــــــــد

بر تنش دستي نمانده بر زميـــــــــن                   بر سرش دارد عمود آهنــــــــــــــــين

خنده زد عباس چشمش را گشــــــود                  خون ز روي چهره اش زهــــــــرا زدود

در حرم بس تشنگي پاينــــــــده است                  گو عمـــــــــو از كودكان شرمنـده است

....

مجلس به مجلس به آن عطش كه قول نقلش را برايتان داده بودم نزديكتر ميشويم و ...امشب كه شب مبعث

 

نبي مكرم است اين مجلس را نوشتم تا بگويم اين عطش ازان عاشوراي همين پيامبر

 

 

 است كه خداوند به

بركت وجود او امشب شبي بعد از سالها باز انسان را توفيق آن داد كه خدا برايش وحي بفرستد و دين و كتاب آسماني دهد ...خداي به اين مهرباني ...

و در ازايش همين امت هر كه را كه او فرستاد كشتند و خونش را بر خود حلال و مباح دانستند و ....

امشب شبي شب محبت تو اي خداي بزرگ ...بر اين امت ...

و فردا روزهايي نه چندان دور ناسپاسي همين امت به تو و بهترين و برترين فرستادگانت ...

ادامه دارد ..............................................................................

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:22  توسط   | 

آب ...را حكايت بسيار شگفت و غريبي است در سرزميني كه كربلايش مي نامند...

حالا ...آب...چرا و چگونه محاصره شد ؟

منع آب از خيمه ها و محاصره فرات مراحل داشت كه هر روز شدت بيشتري مي يافت .

اقدامات دشمن و كيفيت انجام دستورات ابن زياد در اين زمينه از روز دوم محرم تا عاشورا ادامه

داشت و هر روز شكل تازه اي بخود مي گرفت .

فقط منع آب نبود كه زخم زبانها هم زدند و آب را به رخ تشنگان كشيدند . از سويي صريحا اعلام كردند

كه اين تشنگي انتقام سقيفه و عثمان است . خودباختگي دشمن براي انجام دستورات ابن زياد به حدي بود

كه حتي سربازان خود را در كنار فرات از آب منع ميكردند تا مبادا دلي بسوزد و مخفيانه براي حضرت

آب ببرد ....قساوت در اين حد ؟؟؟

اينها مراحلي بود كه نهايتا به منع مطلق آب از خيمه هاي امام حسين عليه السلام منجر شد و صداي العطش كودكان را به آسمان رسانيد.

كرامت حسين عليه السلام ...در تشنگي دشمن !

امام حسين عليه السلام با آنكه از شهادت حضرت مسلم و هاني و قيس بن مصهر بدست ابن زياد خبر داشتند

ولي دشمن خود را از آب منع نكردند .

آنحضرت در مسير كوفه به شراف رسيدند . هنگام  سحر فرمودند :

" مشكها و ظرفهاي آب را پر كنيد " !

همچنان كه پيش مي رفتند لشگر حر از فاصله دوري ديده شدند لحظاتي بعد هزار سپاهي در گرمترين وقت

روز رسيدند .

با اينكه در بيابان آبي يافت نميشد حضرت با كمال بزرگواري به اصحاب خود دستور دادند به لشگر حر آب دهند و حتي حيواناتشان را سيراب كنند .

آب فراتت را بگو :

                        آب حيات آمده

                                         بايد كه درياها شوي

                                                                 فلك نجات آمده !

اصحاب امام حسين عليه السلام به لشگر حر آب دادند و مركبهايشان را نيز سيراب كردند و حتي مشكهاي

خالي آنان را پر كردند .

عظمت وجود حسيني آنگاه نمودار شد كه حضرت – با آنكه رئيس قوم و بعنوان پسر پيامبر صلي الله عليه و آله مورد احترام خاص بودند – شخصا به آب دادن لشگر مقابل و حتي مركبهايشان اقدام نمودند .

علي بن طعان محاربي گويد :

آن روز من هم با حر بودم و ديرتر از همه رسيدم . حضرت به من فرمود :

اي علي شتر را بخوابان .

من شترم را خواباندم و حضرت به من آب داد و در حالي كه آب از دهانه مشك مي ريخت فرمود :

هنيئا لك ...نوش جانت !

بعد از اينكه سيراب شدم حضرت به مركب من نيز آب داد !

بهر فرات

            امروز

                   آب حياتم من !

                                    فردا

                                         اگر عطشان

                                                       نزد فراتم من !؟

اين رفتار امام حسين عليه السلام در مقابل لشگري بود كه همه مرد بودند و زن و فرزندي همراهشان

نبود .

در مقابل اينهمه لطف و محبت امام حسين عليه السلام  لشگر ابن زياد در كنار آب با وجود كودكان آب را

بستند و آنان را در سوز عطش گداختند و حضرت و اصحابش را با لب تشنه شهيد كردند .

 

منع آب ...به دستور پست ترين مردم !؟

ابن زياد با منع آب از يك سو مي خواست امام حسين عليه السلام را وادار به تسليم كند و از سوي ديگر

با انتقام گرفتن عقده هاي خود را خالي نمايد .

او ناجوانمردانه ترين راه را انتخاب كرد توقف در سرزمين خشكتر و گرمتر و كم آب تر منع آب محاصره

فرات و محاصره خيمه ها .

ولي باكمال تعجب امام حسين عليه السلام در برابر اين حربه ها تا لحظه آخر مقاومت نمود .

ابن زياد در نامه اول براي حر نوشت :

وقتي نامه من بدست تو رسيد كاروان حسين عليه السلام را در بيابان خشك و خالي كه سبزي و آبادي در آن

نزديك نباشد متوقف كن !

حر نامه را به امام حسين عليه السلام نشان داد و گفت :

اين فرمان ابن زياد است و شما بايد در همين مكان كه بدون گياه و آبادي است بايستيد .

امام حسين عليه السلام فرمودند :

واي بر تو بگذار به يكي از اين آباديها برويم !

حر از يك سو خود را در برابر فرزندان زهرا ميديد و قلبا دوست نداشت چنين رفتار ناجوانمردانه اي با

حضرت داشته باشد و از سوي ديگر فرمان ابن زياد برايش اجباري بود .

لذا در جواب گفت :

يا بن رسول الله همانطور كه ميبيني جاسوسان ابن زياد مواظب من هستند و نميتوانم شما را به آبادي ببرم

شما بايد همين جا توقف كنيد !

امام حسين عليه السلام و اصحابش در مقابل حر و لشگرش در سرزمين كربلا – در قسمتي گرمتر و

خشكتر – توقف كردند .

در نامه دوم ابن زياد به عمر سعد آمده بود :

اي عمر سعد راهها را بر او تنگ كن و مگذار آب بنوشد و سر او را برايم بفرست .

عمر سعد محافظت از فرات را به قدري زياد كرد كه يك قطره آب به خيمه ها نرسد .

نامه سوم ابن زياد به عمر سعد چنين بود :

مگذار به هيچ عنوان يك قطره آب بخورند ...

عمر سعد پانصد نفر را براي محافظت از شريعه فرات فرستاد . آنان شريعه را – كه منشعب از فرات ميشد –

محاصره كردند و اين كار سه روز قبل از عاشورا بود .

ابن زياد در نامه چهارم به عمر سعد نوشت :

اگر حسين حكم مرا قبول نكرد او را از آب منع كن كه من آب را بر او حرام كرده ام ولي حتي براي درندگان

بيابان حلال كرده ام !

بعد از رسيدن اين نامه عمر سعد دو هزار سرباز ديگر به محافظين فرات اضافه كرد . سپس چهار هزار نفر

ديگر را به سر لشگري يكي از دوستان خود كنار شريعه فرستاد .

محافظت از فرات با شش هزار نفر در مقابل هفتاد و دو نفر علامت ترس و وحشت شديد لشگر از اين عده كم

بود . تعجب در اين است كه اصحاب امام حسين عليه السلام با وجود چنين لشگر عظيمي چند بار آب را به خيمه ها رساندند .

آبي ...

         كه كرده بود خدا ...

                                  مهر فاطمه !

                                                 بستند باز ...

                                                                بر رخ ...

                                                                             مهمان كربلا !!

 

بدين ترتيب لشگر عمر سعد ساحل فرات و كنار شريعه را محاصره كردند و تشنگي امام حسين عليه السلام

و اصحابش شدت پيدا كرد .

 

از آب هــــــــــــــم                  مضايقه كردند

                       كوفيــــــــــــان !

خوش داشتنــــــــــد                حرمت مهمـــان

                       كـــــــــر بلا !

 

امام حسين عليه السلام تبري برداشتند و به پشت خيمه ها رفتند . نوزده قدم بطرف قبله برداشتند و آنجا را

شكافتند و چشمه آبي نمايان شد .

با همان آب تمام اصحاب و اهل و عيال امام حسين عليه السلام سيراب شدند . سپس حضرت فرمودند :

" اثر چشمه را بپو.شانيد "

با هدفي كه ابن زياد داشت پيدا شدن آب كار را به تاخير مي انداخت .

پيداست كه آنان لشگر امام حسين عليه السلام را به دقت زير نظرداشتند تا به هيچ عنوان به آب دسترسي پيدا نكنند تا آنجا كه اين خبر نيز از آنها مخفي نماند و به ابن زياد گزارش داده شد .

نامه پنجم ابن زياد به عمر سعد چنين بود :

حسين و اصحابش چاه كنده و به آب دست پيدا كردند . از لحظه اي كه نامه من بتو رسيد آنان را از اين كار منع كن و مگذار به آب دست پيدا كنند . تا حد امكان بر آنان سخت بگير ...

اينجا بود كه در فكر محاصره شديد خيمه ها افتادند و اين آخرين فشاري بود كه براي منع آب بكار گرفتند .

 

زان تشنگان

              هنوز به عيوق ميرسد

                                        فرياد العطش

                                                        ز بيابان كربلا ...

 

زخم زبان ...سنگين تر از عطش !

 

براي امام حسين عليه السلام شنيدن صداي العطش كودكان ناراحت كننده بود ولي شنيدن زخم زبانها – كه از

سوي سردمداران جهنم به سيد جوانان اهل بهشت گفته ميشد – از عطش سنگين تر آمد .

يكي از سربازان عمر سعد مقابل اصحاب امام حسين عليه السلام ايستاد و فرياد زد :

اي حسين و اي اصحاب حسين آب فرات را مي بينيد كه چگونه مانند شكم مار بالا پايين ميرود . بخدا قسم

يك قطره از آن نمي نوشيد تا مرگ را با تشنگي بچشيد !

اين زخم زبان بقدري حضرت را آزرد كه او را نفرين كرد و فرمود :

" خدايا او را با عطش بميران "

و همينطور نيز شد .

 

ز آب شط فرات است عالمي سيراب

عجب بود كه چنين آتشين لبان داري

شدم آب از خجالت يا حسينا

كه تو لب تشنه بر ما ميهماني !؟

 

لشگر ابن زياد لذت و زيبائي آب زياد بودن و امواج آن و انعكاس نور خورشيد در آب را به رخ تشنگان كربلا

مي كشيدند . اينها در قالبي تلخ و زننده از سوي لشگر ابن زياد به حضرت و اصحابش گفته ميشد و چنين سخناني تصور آب را در دل تشنگان زنده ميكرد و سوز دلشان را بيشتر مي نمود . همچنين تكرار اين گفته

كه " به تو آب نمي دهيم " دلهاي سوخته را بيشتر ميسوزاند .

يكي از لشگريان مقابل خيمه هاي امام حسين عليه السلام ايستاد و فرياد زد :

اي حسين آيا نميبيني كه آب مانند سينه آسمان بالا و پايين ميرود ؟ بخدا قسم يك قطره از اين آب را به تو و كودكانت نمي دهيم تا از شدت عطش مرگ را مشاهده  كنيد !!

پيدا بود كه با اين فرياد ميخواهد صدايش به كودكان و زنان برسد و با سخنان تلخش قلبهاي سوخته آنان را آتش بزند . امام حسين عليه السلام  با ديدن اين منظره فرمود :

خدايا او را با عطش بميران و نيامرز .

بار ديگري عمرو بن حجاج براي اعلان منع آب به وسط ميدان آمد و فرياد زد :

اي حسين اين آب را ميبيني كه سگها و خوكهاي سياه و حيوانات وحشي از آن ميخورند ؟ بدان كه تو از فرات

نمي نوشي مگر از آب حميم جهنم بنوشي !

اين كلمات آخرين درجه خباثتي بود كه از آن لشگر قسي القلب ظاهر ميشد كه اهانت صريح به ساحت امام

حسين عليه السلام بود و در قالب زشت ترين كلمات و شرم آورترين واژه ها بر زبان مي آوردند .

 

تشنگي كربلا ...انتقام سقيفه !؟

 

اصل ماجراي كربلا بدست كارگزاران سقيفه بوقوع پيوست و در واقع پايه شهادت امام حسين عليه السلام

را در سقيفه پايه ريزي كردند . اين بود كه در كربلا مباني اعتقادي و عملي سقيفه صريحا و به اشاره اززبان

لشگر يزيد شنيده ميشد . تا آنجا كه وقتي امام حسين عليه السلام اتمام حجت كرد و فرمود :

به چه بهانه اي ميخواهيد پسر پيامبرتان را بكشيد ؟

گفتند :

بغضا منا لابيك ...براي بغضي كه با پدرت علي داريم "

از جمله بهانه هاي ديرينه معاويه قتل عثمان بود كه در سايه آن حب عثمان را در دل بسياري كاشته بود .

خود ابن زياد سعي در تلقين اين معني در سپاهيان خود داشت و مظاهر آن را به عنوان يك انگيزه به لشگر

القا ميكرد ...

اين مطلب را هم در نامه اش و هم در ميدان كربلا صريحا به رخ اصحاب امام حسين عليه السلام مي كشيد.

در يكي از نامه ها ابن زياد به عمر سعد چنين گفته بود :

مگذار به هيچ عنوان يك قطره آب بخورند و محاصره اشان كن چنانچه عثمان محاصره شد !!!

پس از آنكه امام حسين عليه السلام و اصحابش براي رسيدن به آب اقدام به كندن چاه كردند و جاسوسان خبر آن را به ابن زياد رساندند در نامه ديگري به عمر سعد نوشت :

حسين و اصحابش چاه كنده و به آب دست پيدا كرده اند . از لحظه اي كه نامه من به تو رسيد آنان را ازاين كار

منع كن و مگذار به آب دست پيدا كنند . هر قدر ممكن باشد بر آنان سخت بگير ! اين كار را انجام بده همانگونه كه آنان عثمان را  كشتند !!!

در ميدان جنگ آنگاه كه عطش بر امام حسين عليه السلام و اصحابش بسيار فشار آورده بود يكي از ياران حضرت گفت :

يا بن رسول الله آيا اجازه ميدهي من با اين لشگر صحبت كنم ؟...و حضرت اجازه داد ...

او آمد و مقابل لشگر ايستاد و فرياد زد :

اي قوم .....اين آب فرات است كه مانند دريا ميرود و حيوانات درنده صحرا نيز از آن ميخورند شما اين آب

را بر پسر پيامبر حرام كرده ايد و مانع ميشويد .

ناگاه كسي ازميان لشگر عمر سعد فرياد زد :

بس كن ! ما بايد حسين را با عطش بكشيم همانطور كه عثمان كشته شد !!!

اين حرفها و حركتها معلوم كرد كه حب عثمان نه فقط در دل عمر سعد كه در دل لشگريان او نيزبوده است

 

نشان شقاوت ....در منع آب

 

رئيس لشگري كه از فرات محافظت ميكرد ميگويد :

بقدري شقاوت در درونم زبانه مي كشيد و كينه حسين و پدرش علي بن ابي طالب در دلم بود كه به لشگريانم

گفتم :

حتي شما هم حق نداريد آب برداريد چرا كه ممكن است يكي از شما دلسوزي كند و براي حسين آب ببرد !

 

در ادامه مطلب خواهيد ديد كه هدف ازبازگويي اين سير افشاي مظلوميت بي حد و نهايت سيدالشهداست ...

و عطش را داستاني جگر سوز است براي حسين و اولاد و اصحابش ..............ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:46  توسط   | 

  در ادامه مبحث مجالس اصغريه ، ميخواهم توقفي بر مقتل عطش داشته باشم ...

چون عطش در كربلا قصه اي ديگر دارد و علاوه بر عطش ظاهري عطشي را كه علماي

اخلاق باب ورود به معرفت امام حسين عليه السلام ميشمارند بايد چشيد ...

ابا عبدالله عليه السلام با حديث عطش، كربلا در كربلا نمود

moharampic13.jpg

و آب ، سيري طي نمود تا به دستهاي عباس برسد

آب ،خوابي را ميماند كه در كربلا تعبير شده باشد

براي مقدمه مجالس اصغريه شرحي بر عطش خواهم نگاشت تا مقامات و مراتب اصغر

امام حسين عليه السلام را بهتر بفهميم ...چرا كه اصغر پير عطشناكان محبت حسين است

...اين هفت مجلس عطش را از نوشتار برادر گرامي و محقق ارزشمند جناب انصاري بهره

خواهم گرفت ...

                      آب ... و اين همه تشنگي !؟

 كام قلم را با آب برداشتم : آب فرات !

 قلم آغاز كن ! ماجراي قحط آب در كنار دريا ، و قصه تشنگي صاحبان آب را !!

 و اشك پر طراوت خود را بر جگرهايي نثار كن كه بخاطر چند قطره آب خشكيده بود ، و با

 همان لبهاي سوخته و چشمان بي رمق عزيزانشان را بوسيدند و رفتند .

 باورت ميشود آب در كربلا اينهمه داستان داشته باشد و تشنگي اين قدر تكرار شده باشد ؟!

 نميدانستم بنيان مصيبت كربلا بر عطش گذاشته شده تا يك دوره مقتل را سير كردم ...

 و در جاي جاي حادثه كربلا - حتي نقطه هاي آغازين كه تشنگي مطرح نبود - عطش را ديدم

 كه ناخواسته پيش مي آمد .

 اي آب ! اي تشنه ! اي مشك !

 گفته ايد كه عطش و كربلا از اول با هم بوده اند . ترسيم اين پيوند پيامي است كه اين نوشتار

از  زبان شما بازگو مي كند .

 ...عطشي كه نوشتنش برايم سخت است اما  حقير سيرش را  پانزده سال پيش در كربلاي

 ايران و در شب عاشورايي شلمچه به عينه ديدم و چشيدم ...

 و اينك بعد از چهارده پانزده سال باز همان حال عاشورايي را دارم باز همان عطش شديد را

 باز همان شور حسيني را باز همان ...

 مهم نيست چه باعث بيداري اين حس در من شده مهم اين است كه اين بار كه قلمي در

 دست دارم و امكان نوشتن دارم بنويسم تا عطش حسين را در تك تك كلماتم جار بزنم و اگر

 توانستم به قلبي منتقل كنم ...

 عطش كه فقط مربوط به دهم محرم و كربلا نبود ...هر كسي كه حسين در سينه اش

 مي طپيد تشنه رفت ...

 از حركت حضرت مسلم آغاز كردم ...آنحضرت در ابتداي خروج به طرف كوفه با تشنگي روبرو

 شد . در كوفه با غريبي و بي كسي ، بر در خانه طوعه تشنه بود . هنگامي كه اسير شد

 تشنه بود ، و بعد از آن بر فراز دارالعماره با لب تشنه شهيد شد ...

 حتي وقتي برايش كاسه آب آوردند و او بخاطر آنكه در اثر جراحات و شكستن دندانهايش

 دهانش زخم بود و هر بار كه آمد آب بخورد خون با آب در آميخت و عاقبت هم نتوانست لب به

 آب بزند ...گفت : قرار است تشنه شهيد شوم ...

 او و فرزندانش را ديدم كه تا شهادت سه بار با عطش روبرو شدند .

 دلم لرزيد كه اگر دلير مردي چون مسلم اين چنين گرفتار تشنگي شده ، قافله حسين عليه

 السلام كه در راهند چه خواهند كرد . براي همين بود كه از بام دار العماره فرياد ميزد :

 حسين ميا به كوفه ، كوفه وفا ندارد

 قافله حر را ديدم كه وقتي به قافله حسيني رسيدند اول آب را معامله كردند !

 حتي مشك را ديدم كه خود امام حسين عليه السلام بدست گرفته و سقايي ميكند .

 و وقتي پس از بيست و چهار ساعت نامه ابن زياد را ديدم ، واعجبا ، وا حيرتا !

 كه آب را بر همه مخلوقات حلال و بر حسين فاطمه حرام كرده بود ، به انتقام عثمان !!!

 قافله را در سرزميني كه از آبادي فاصله داشت ، به اجبار پياده كردند .

 روز هفتم كه شد محاصره آب تنگ تر شد تا در تاسوعاي حسيني آب قطع شد .

 ديدم حسينيان ، زمين را براي پيدا كردن آب مي كنند ولي آب نيست .

 اصحاب حسين عليه السلام را ديدم كه تشنگي خود را فراموش كرده اند و با لشگر دشمن

 از صداي العطش كودكان جگر سوخته مي گويند .

 ديدم كه اصحاب حسين عليه السلام جان بر كف براي آوردن آب ميروند . آنها با جنگ

 عاشورائي براي آب نبرد مي كنند تا حمايت از فرزندان پيامبر را نشان دهند .

 با نگاهي به خيمه سقا ، كودكان را ديدم كه كنار مشكهاي خشكيده ، سينه هاي برهنه را بر

 زمين نمناك گذاشته اند ، اما آتش عطش فرو نمي نشيند و فرياد ميزنند آنچنانكه صدايشان

 گرفته است .

 با خود گفتم اصحاب حسين عليه السلام حق دارند . چه كسي طاقت ديدن اين منظره را دارد

 اين مناظر انسان را از زندگي سير ميكند

 خواستم بر عطش كودكان بسوزم كه نهيبي گفت : براي آوردن آب گريه كن !

 مشك پر از آب برير را ديدم كه اطفال تشنه دور آن جمع شده اند و مي گويند :

 اي برير ، به ما كمي آب بده . بخدا قسم جگرمان از عطش ميسوزد .

 هجوم جگر سوختگان در مشك را باز كرد و پيش از آنكه كامي از آب تر گردد ، آب بر زمين

 ريخت .

 سوختم !

 از بي آبي سوختم !

 از بي آبي آنها من سوختم ...

 دختران خشك لبي را ديدم كه با صداي گرفته بجاي آب آب ، بابا بابا ميگفتند و اصغر را نشان

 ميدادند . اصغر را بر روي دست پدر ، و بوسه او با لبي خشكيده را ديدم ، آه از نهادم بر آمد .

 پدر را ديدم كه بيصدا گريه ميكرد ، درست مثل پسر .

 بسيار گريست تا كه بي تاب شد .........آب

 خون ريخت ز ديدگان و خوناب شد .........آب

 همچنان استوار بود و تشنگي خود و پسرش را زمزمه ميكرد . دلم شعله كشيد آنگاه كه ديدم

 تشنه لب كربلا حاضر است پسر شير خوارش را به دشمن بسپارد تا سيرابش كنند !

 چاره ديگري نبود . سوز عطش بجايي رسيده بود كه عمق جانش ميسوخت و ذوب ميشد .

 اي كاش او را به ميدان نمي آورد ، و اين كودك با درد خود ميسوخت و در آغوش پدر پرپر

 نميشد ! آنقدر جانسوز پژمرد كه حتي ناي بال زدن نداشت .

 خدايا تشنگي در كربلا غوغا كرد ، ولي همه اين تشنگي ها در جايي بود كه آب زلال نيلگون

 همچون دريا تشنگان را به خود فرا ميخواند .

 اين صحنه ها از غوغا هم فراتر بود .

                                                                             Forat.jpg  

 با آنكه منع آب هيچ تاثيري در ختم جنگ نداشت . ولي بنا بود ظالمان اين كار شقاوتمندانه را

 انجام دهند . لعنت ابدي بر آنانكه در كربلا آب را از حسين عليه السلام و اصحاب و فرزندانش

منع كردند ...

 تو را به تقدس حسين عليه السلام بس كن قلم بس كن كه آتش گرفتم...

....................................................................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:8  توسط   |